
گرمم بود. بلند شدم و پنجره را باز کردم و چراغ مطالعه را روشن کردم. کتابی برداشتم؛ کتابی چند بار خوانده که صفحه ای ازش را تصادفی باز کردم و نشستم به خواندن. داستانِ سفرِ طولانیِ پسری را تعریف می کرد که از این شهر به آن شهر می رفت و دلش می خواست تمام آدم های دنیا را ببیند. انگار فقط اینجوری خیالش راحت می شد که زندگی کرده.کتاب را سالها پیش خوانده بودم. تمام صحنه ها آشنا بودند اما هر چه فکر می کردم آخرش را یادم نمی آمد. ساعت چند بود ؟ از سه صبح هم گذشته بود. خوابم می آمد ولی خوابم نمی بُرد. لباس هایم را پوشیدم و زدم بیرون که خواب از سرم بپرد. نسیم اواخر تابستان به صورتم می خورد و لرزم می انداخت. چند کوچه را گذراندم تا به خیابان اصلی رسیدم. با آنکه قرار بود فقط کمی قدم بزنم، اما حالا که به خیابان...
ادامه مطلب
شب که شد، وقتی که مطمئن شدم همه خوابیده اند، کوله ام را برداشتم و راه افتادم. کوله را انداختم روی صندلی ِ جلو و لیوان قهوه ام را گذاشتم روی سقفِ ماشین تا زودتر خنک شود. سیگاری آتش زدم و قهوه را سر کشیدم. ماشین را روشن کردم و زدم به جادّه. صدای جون بائز را بالا بردم. جادّه خلوت بود و چراغ های زرد رنگ، تکّه تکّه راه را روشن کرده بودند. شهر جای من نبود. یا حداقل این شهر. دلم جای کوچکی می خواست با جمعیت ِ کم که از هر شغلی فقط یکی داشته باشد. آدم هایش دوست ِ هم باشند. صبح هایش آفتاب درخشان داشته باشد و شب هایش مهتابی که تنها کافه ی شهر را روشن کند. خب چیزهای خیلی زیاد دیگری هم می توانم به این تصو...
ادامه مطلب