
اسم او " جانی بوی " است. نه که از اوّل اسمش این باشد، یا از اوّل صاحب اینطور جایی توی ذهن من باشد، نه. او وقتی به اینجا رسید که من دیگر نتوانستم سالهایم را بدون او به یاد بیاورم. آدم های زیادی سوارش شدند و من با او به جاهای زیادی سفر کردم. سفرهایی در جمع یا سفرهایی به تنهایی، فقط من و او. همانطور که من توی این سالها فرسوده شدم، او هم شد. آدم های زیادی آمدند و رفتند اما او ماند. حالا او قدیمی ترین موجود زندگی من است. موجود ؟! حتما که می توانم به او موجود بگویم. روشنش می کنم و صدای ضبط را کمی بالا می برم. صدای بیلی هالیدی توی جانی بوی می پیچد. می دانم که او هم مثل من جز را دوست دارد. چون جز ...
ادامه مطلب
او که خوابش بُرد، بلند شدم و رفتم توی حمام. آب ِ داغ را باز کردم و نشستم توی وان و چشم هایم را بستم. صدای " جانی کش " توی حمام پیچیده بود که داشت یکی از آهنگ های معروفش را می خواند. چشم هایم را که باز کردم، او هم توی حمام بود. کنج حمام نشسته بود و پیراهنش را روی زانوهایش کشیده بود و زانوهایش را ب...
ادامه مطلب