
توی جنگل های بارانی راه می روم و به این جمله فکر می کنم که " این وطن هرگز برای من وطن نبود. " ولی خب من کلمه ی وطن را با کلمه ی جامعه یا حتا دنیا یا چیزی شبیه این عوض می کنم. نه از روی غم و یا حتا افسوس که حتا با لبخند ِ کجی بر روی لبم. بعد سیگار مرطوب شده ای از توی پاکت در می آورم و آتشش می زنم. به خودم می گویم عمیق ترین اتفاقات انسان، توی تنهاترین لحظات زندگی اش می افتد. آن چیزهایی که درون انسان را به چیزی شبیه حقیقت نزدیک می کند، به چیزی شبیه طبیعت وحشی ِ وحشی. چادرم را سر ِ پا می کنم و می روم تویش. صدای پخش را در می آورم. یک ایستگاه رادیویی نامعلوم دارد جز پخش می کند. غذایم را گرم می کن...
ادامه مطلب