
شب که شد، وقتی که مطمئن شدم همه خوابیده اند، کوله ام را برداشتم و راه افتادم. کوله را انداختم روی صندلی ِ جلو و لیوان قهوه ام را گذاشتم روی سقفِ ماشین تا زودتر خنک شود. سیگاری آتش زدم و قهوه را سر کشیدم. ماشین را روشن کردم و زدم به جادّه. صدای جون بائز را بالا بردم. جادّه خلوت بود و چراغ های زرد رنگ، تکّه تکّه راه را روشن کرده بودند. شهر جای من نبود. یا حداقل این شهر. دلم جای کوچکی می خواست با جمعیت ِ کم که از هر شغلی فقط یکی داشته باشد. آدم هایش دوست ِ هم باشند. صبح هایش آفتاب درخشان داشته باشد و شب هایش مهتابی که تنها کافه ی شهر را روشن کند. خب چیزهای خیلی زیاد دیگری هم می توانم به این تصو...
ادامه مطلب