خرید بک لینک

او دیگر چیزی نگفت. رفت و نشست روی طاقچه ی جلوی پنجره و سیگاری آتش زد و مشغول ِ تماشای خیابان ِ باران خورده ی اول پاییز شد. آدم هایی که از پیاده روها می گذشتند و ماشین هایی که روی آسفالت نمدار، به آرامی می راندند تا حادثه ای را سبب نشوند. اما توی هیچکدام چیزی آشنا نمی دید.

چقدر دلش می خواست یک شبی، نیمه شبی، کوله اش را ببند و بزند به جادّه. نه که تصمیم بگیرد به همیشه رفتن، یا به بازگشتن، نه، فقط بزند به جادّه و دیگر تمشاچی ِ آدم ها و ماشین هایی که از خیابان و پیاده رو می گذشتند نباشد. برود و خودش را به راه بسپارد و بگذارد جایی کشیده شود که راه خواست. راهی که نه تماشاچی اش باشد و نه اصلا تماشاچی ای داشته باشد.

سیگارش را خاموش کرد و ضبط ِ صوت را روشن کرد.

رفت توی آشپزخانه و مشغول پختن غذا شد. گوجه و بادمجان ِ سرخ شده را لا به لای برنج گذاشت و شعله را کم کرد تا برنج خوب دم بکشد.

صدای دلکش از لای دیوارهای خانه رد می شد و خودش را به آشپرخانه می رساند. او هم نشسته بود جلوی میز ِ گرد ِ وسط آشپزخانه و خیره مانده بود به کتابی که تازگی گرفته بود و تنها چند صفحه ای ازش را خوانده بود.

کتاب را برنداشت. احساس خالی و آرام بودن می کرد. مثل دریایی که بعد از طوفان های بسیار، حالا آرام گرفته بود و حتا به زور امواجش را به ساحل می رساند.

ولی او دلش می خواست جلوی یک دریای پر هیاهو – نه طوفانی و نه آرام – بنشیند و با شن ها خانه درست کند. خانه هایی که تونل داشتند و موج که می آمد، آب راه خودش را از تونل ها باز می کرد و او کیف می کرد از دیدن آبی که راهش را پیدا می کرد و از اینطرف خانه به آنطرف می آمد. آنوقت بود که شلوارش را بالا می زد و توی آب جلو می رفت و آب که به بالای زانوهایش می رسید، می ایستاد و زل می زد به دریا و نور ِ کشتی هایی که آن دورها ایستاده بودند و شب را می گذراندند.

بعد می آمد کنار ِ درخت ِ توی ساحل و سیب زمینی ها را می انداخت توی آتش و داد می زد و او را صدا می کرد. او هم با دامن بلند ِ سفید رنگ و پیراهن قرمزش، دوان دوان به سمت ِ او و آتش می آمد. بغلش می کرد و می نشستند و تکیه می دادند به درخت. صدای موج های دریا می آمد و سوختن چوب های توی آتش. سیب زمینی ها کباب شده بودند. صدای دلکش را بلند می کردند تا شاید کشتی های وسط آب هم صدایش را بشنوند و کیف کنند.

و آن موقع بود که او دیگر چیزی نمی گفت.

برنج را از روی گاز برداشت و توی بشقاب ریخت. هنوز اولین قاشق را نخورده بود که صدای زنگ ِ خانه بلند شد.

برچسب: خانه دوست کجاست,خانه,خانه کارگر,خانه هنرمندان,خانه به دوش,خانه سینما,خانه سبز,خانه کتاب,خانه ملت, نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 19 مهر 1395 ساعت: 10:53

صفحه بندی