اسمش را خودم گذاشتم. یا بهتر است بگویم قطعا اسمی که من برایش انتخاب کردم بهترین کلمه ای بود که می شد او را با آن صدا زد. و اسم قبلی اش، کلمه ای بود که به او نمی آمد.
در ساحلی از سواحل جنوب اسپانیا بودیم و در حال نوشیدن. او موهایش را بافته بود و من تی شرت بدون آستینی پوشیده بودم. تولدش بود. چهاردهم ماه تولدش بود و ما داشتیم خودمان را آماده ی شام ِ شب ِ تولدش می کردیم.
آفتاب پت و پهنی تمام ساحل را گرفته بود و پوست ِ بدنش سوخته بود. نوشیدنی مان که تمام شد، رفتیم توی آب و دست های هم را گرفتیم و چشم هایمان را بستیم و روی آب معلّق ماندیم. بهش گفتم توی آب راه برو. راه رفتن توی آب برای کمر دردت خوب است. نگاهم کرد و لبخندی زد و چیزی نگفت. حرف بیخودی زده بودم. او خودش متخصّص درمانِ کمردرد و پادرد و همه ی این دردهای لعنتی بود و من داشتم بهش حرف بیخود می زدم که توی آب راه برود. خودش می دانست حتما.
گفت به جای این چیزها، دستهایم را ول نکن و چشمهایت را ببند و بگذار همینطور روی آب معلّق بمانیم. گفت به جای این حرف ها برایم یکی از آن داستان های ناتمامت را تعریف کن. گفتم ما الان خودمان توی یکی از آن داستان ها هستیم. یکی از آن خیالات ِ ناتمام ِ من. گفت چطور ؟ یعنی اینجا، دستهایت، این آفتاب و این آب واقعی نیست ؟ گفتم کسی چه می داند واقعیت چیست و خیال چیست ولی خب من الان نشسته ام لبه ی جدول خیابان هدایت و با یک لیوان چای و یک سیگار، زل زده ام به ساختمان ِ استودیو گلستان. درست نبش ِ غفاری و رو به روی کوچه ی پنجم. جایی که بارها ازش رد شدیم و رد شدم. همانطور که گلستان و فرّخزاد ازش رد شده بودند.
سیگارم را خاموش می کنم و چای را سر می کشم و می نشینم توی ماشین و راه می افتم. صدای آزناور را بالا می برم. می پیچم سمت چپ و ماشین را کنار خیابان پارک می کنم. بوی باغ های انگور همه جا را برداشته. توی کافه ی وسط ِ میدان با او قرار گذاشته ام. از دور بهم دست تکان می دهد. تلفن آبی رنگش را بر می دارد و بهم زنگ می زند و می گوید شام را سفارش داده. می گوید اگر اهل باغ های انگور ِ بوردو باشی، می دانی که باید زود خودت را به میز ِ غذاخوری برسانی. وگرنه حقی برای انتخاب غذا نخواهی داشت. تلفن را رویش قطع می کنم و از توی جیب ِ کتم شیشه ی نوشیدنی را در می آورم و بهش نشان می دهم. بغلش می کنم و موهای بلندش را که حالا کوتاه شان کرده، از روی صورتش کنار می زنم و دست به صورتش می کشم. سیگاری آتش می زنم و خودم را مشغول نوشیدنی ام می کنم. او هم زل زده به میز و تلفنش را می چرخاند. بهم می گوید شب برویم زیر یکی از این درخت ها بخوابیم. دلم می خواهد بعد از سالها، بیرون از اتاق و خانه بخوابم. زیر هیچ سقفی نباشم. بهش می گویم شام را که خوردیم راه می رویم. بعدش مطمئن نیستم که بتوانم بمانم. می گوید لطفا بمان و داستان تعریف کن. بهش چیزی نمی گویم. شام را می خوریم و تولد او را جشن می گیریم. ازش می پرسم حالا چند ساله شده ای ؟ جوابم را نمی دهد. بهش می گویم آنقدر سالها پیش رویت هست که .. به اندازه ی تمام روزهایی که توی خیال من می چرخی سال پیش رویت هست. بهش می گویم چقدر دلم می خواست یک داستان خوب برایت تعریف کنم. داستانی شبیه آفتاب ِ ساحل ِ جنوب اسپانیا و شبیه شب ِ مهتابی ِ باغ های انگور ِ بوردو.
سرش را روی شانه ام می گذارد. کمی که می گذرد، تلفن آبی رنگش را بر می دارد و می رود. سوار ماشین می شوم و باز صدای آزناور را بالا می برم. خیابان های تهران خلوت هستند و باد گرم بهاری از این پنجره ی ماشین می آید و از آن یکی بیرون می رود. گوشه ای نگه می دارم و صندلی را می خوابانم و چشم هایم را می بندم. باز با او هستم. توی کافه ای رو به دریا در لیسبون. نامه ای که کادوی تولدش است را بهش می دهم. صدای آملیا رودرگیز از تمام کافه های رو به ساحل می آید. بهش می گویم اسم تو ِ مانوئلا است. نه هیچ چیز دیگر. سالهای زیادی خواهی داشت. به اندازه تمام روزهایی که توی ذهن من می چرخی و حتا بیشتر. چیزی نمی گوید. بهش می گویم دلم برایش تنگ شده و این برایم تلخ و شیرین است. بهش می گویم که فقط کافی ست یادم بماند. همین. نامه را می خواند و به دریا خیره می شود. من هم باز سیگاری آتش می زنم، صندلی ماشین را درست می کنم و راه می افتم. باد گرم بهاری، تهران را در آغوشش گرفته. همانطور که صدای آزناور، من را .
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد