آنطرفِ پنجره، دریا بود. تا چشم کار می کرد آب بود. ما دراز کشیده بودیم روی تخت و به صدای یک خواننده ی پرتغالی گوش می دادیم و زل زده بودیم به پنجره.
بلند شدیم و ایستادیم جلوی پنجره. دختر و پسری توی ساحل زیر درختی نشسته بودند. قایق ها، آن دورها، می رفتند و می آمدند. دست او را گرفتم و رفتیم و نشستیم توی ماشینِ بدون سقف مان. ماشین کهنه ی آبی رنگ. در لیسبون بودیم؛ یعنی در منطقی ترین حالت می توانست لیسبون باشد و نه هیچ جای دیگر. هوا مرطوب و شرجی بود و بوی قهوه جادّه ی ساحلی را برداشته بود.
زدیم کنار و نشستیم توی کافه ای که در ارتفاع و رو به دریا بود. قهوه گرفتیم و غذا گرفتیم. آدم ها توی کافه با هم حرف می زدند و صدایشان با صدای امواج و صدای باد در هم شده بود. اما من و او چیزی نمی گفتیم. غذایمان را تمام کردیم و برگشتیم طرف خانه. رفتیم و نشستیم زیر تک درختی که توی ساحل بود و خیره به آب و قایق ها شدیم. سیگاری در آوردم و آتش زدم.
صدای خواننده ی پرتغالی، از پنجره ی خانه مان بیرون آمده بود و ساحل را برداشته بود. به پنجره که نگاه کردم، خودم و او را دیدم که پشت پنجره ایستاده ایم و زل زده ایم به ساحل، به خودمان که توی ساحل بودیم.
دیگر چیزی از بعد از ظهر نمانده بود. هوا رو به خنکی داشت. دراز کشیده بودم و آسمان را نگاه می کردم.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد