تلویزیون را روشن کردم و " رضا موتوری " را نشستم به دیدن. چراغ ها را هم خاموش کردم تا همه چیز مثل سینما شود.
حالا توی شهر تنها مانده بودم، اما خیالم نبود. به خودم یادآوری کردم که " تو همیشه وقتی نود درصد به راهی مطمئنی، می روی به راهی که ده درصد ازش مطمئنی ! " اینجوری کل زندگی را غافلگیر می کنی. اینجوری احتمالا تنها می مانی، خسته می شوی و بهت سخت می گذرد، احتمالا احمق به نظر می آیی، اما گاهی به اصل چیزی که می خواهی می رسی. به خود ِ خود ِ زندگی. چیزی که توی آن راه ِ نود درصدی پیدا نمی شود.
خالا هم تنها مانده ام و چراغ ها را خاموش کرده ام و نشسته ام به دیدن رضا موتوری. آخ که چقدر دلم یکی از آن موتورها را می خواست تا نصف ِ شب سوارش شوم و بیاندازم توی خیابان ها و بروم تا پارک وی و تا تجریش. گوشه ای نگه دارم و از دکّه روزنامه فروشی چای بگیریم و روی جدول های کنار خیابان بنشینم و به هیچ چیز و هیچ کس فکر نکنم و فقط غرق ِ باد ِ نه سرد و نه گرم ِ بهاری شوم که برگ ها را می تکاند و چراغ های آویزان از سر و کول میدان را می تکاند و حتا آدم می توانست چشم هایش را ببندد و امیدوار باشد که باد شدید و شدید تر شود و او را هم بتکاند و بلند کند و ببرد بالا و برقصاند.
وقتی چشم هایم را باز کردم، " فرنگیس " بهم گفت از قالب در نیا. نگاهش کردم و بغلش کردم و تکّه ای از آهنگ " شیپ آو مای هارت " را خواندم. بهش گفتم خودت میدانی که خیلی آهنگ ها شنیده ام، اما آهنگ زندگی ام این آهنگ است. نه ! از قالب در نمی آیم. اما فهمیدن قالب ِ من کار سختی ست. آنقدر سخت که احساس می کنم دیگر حتما کسی پیدا نمی شود که قالب ِ من دستش بیاید. که اصلا برای همین است که تنها مانده ام و شده ام مسافر کوچولو، شده ام رضا موتوری.
فرنگیس باز بغلم کرد ولی دیگر چیزی نگفت. بهش گفتم اینها را ولش کن. بشین ترک ِ موتور تا برویم تمام تهران را گز کنیم و تا صبح توی خیابان ها باشیم و برویم توی تمام کافه هایی که تا صبح باز هستند و چای بگیریم و هم را تماشا کنیم.
وقتی برگشتم طرف ِ فرنگیس، او نبود. هیچکس نبود و میدان تجریش خالی بود و هر از گاهی ماشینی یا عابری از آن می گذشت. هیچکس نبود و فقط من بودم و باد بهاری که می وزید، اما نه آنقدر شدید که مرا از زمین بلند کند.
چایم را سر کشیدم و نشستم پشت موتور. آهنگ ِ " مرد تنها " فرهاد را گذاشتم توی گوشم. دست ِ خودم نبود، اما لبخند احمقانه ای آمده بود روی لبم.
فیلم که تمام شد، تلویزیون را خاموش کردم و رفتم توی تخت و فرنگیس را بغل کردم. یک لحظه بیدار شد و گفت صبح سوار موتور شویم و برویم بیرون ِ شهر. گفتم می رویم. گفتم اصلا دیدی رفتیم تا شمال.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد