روی مبل ِ جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشتیم فیلم " دشمنان مردم " را می دیدیم که او ناگهان از جایش بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد و پخش را روشن کرد و یک آهنگ قدیمی ایرانی گذاشت و زل زد بهم و خودش هم شروع کرد به خواندن ِ با آهنگ.
" بیا تا برای غم جایی نباشه شاید امروز بره فردایی نباشه "
بهش گفتم " چه مرگته تو ؟َ فیلم رو خاموش می کنی و یکهو ؟!! " چیزی نمی گفت و فقط توی چشم های من با آهنگ می خواند.
آفتاب ِ تازه و برّاق ِ فروردین، روی لبه ی پنجره افتاده بود و تا نزدیکی مبل خودش را کشانده بود. گنجشک ها آواز می خواندند. همه چیز آرام و خمار بود. انگار که توی این آفتاب و هوا، آدم ها تازه می گرفتند که این همه دویدن، چیزی نیست که بیارزد. هر چقدر که آدم مجبور هم باشد، باز نمی ارزد.
بهش گفتم پخش را خاموش کن و تلویزیون را روشن کن و بیا پیشم. روی مبل دراز کشیدیم و ادامه ی فیلم را تماشا کردیم. ولی نگذاشتیم فیلم تمام شود. جان دلینجر و بیلی حسابی عاشق هم بودند که فیلم را قطع کردیم و خوابیدیم. آفتاب هنوز از لبه ی پنجره پا پس نکشیده بود که توی بغل هم خوابمان بُرد.
توی خواب، دیدم که نشسته ایم توی کاباره کوچینی و همان آهنگ قدیمی دارد پخش می شود. توی خواب هم بهار بود و سینماها داشتند فیلمی که کلارک گیبل نقش اولش را بازی کرده بود، پخش می کردند.
از کاباره آمدیم بیرون و از ساندویچی کنار ِ خیابان دو تا ساندویچ ِ بندری و دو تا نوشابه گرفتیم و رفتیم کنار ِ رودخانه ای که از وسط بلوار کشاورز می گذشت و روی نیمکتی نشستیم و ساندویچ هایمان را خوردیم.
ساعت ها توی خیابان ها راه رفتیم و هر چه می رفتیم، رودخانه ای که از وسط بلوار کشاورز می گذشت، تمام نمی شد و هر چه می رفتیم، بهار تمام نمی شد.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد