خرید بک لینک

زدم کنار و صندوق عقب را باز کردم. صندلی تاشو را برداشتم و گذاشتم کنار ماشین و بساط ِ نان و پنیر ِ تازه ام را از کیسه در آوردم و پهن کردم روی صندوق. صدای الویس را بالا بُردم و برای خودم چای ریختم. سایه ی ابرهای حجیم روی زمین افتاده بود و با باد حرکت می کرد و جا به جا می شد. تک و توک ماشینی از جادّه می گذشت و فقط می شد صدای الویس را شنید و صدای باد ِ نرمی که لا به لای درخت ها می پیچید.

صبحانه ام را که خوردم، سیگاری آتش زدم و پاهایم را انداختم روی تخته سنگی و لم دادم. بهار داشت می آمد و مثل همیشه ی این موقع ها، دلم تنگ بود و سرم خوش و تنم بی قرار. انگار که قدم های فراوانی به مرکز هستی نزدیکتر شده بودم. به اصل ِ آن چیزی که معلوم نبود چیست.

همه چیز را جمع کردم و گذاشتم توی صندوق. رفتم روی سقف ِ ماشین دراز کشیدم و چشم هایم را بستم و گوشم را دادم به صدای پرنده ها و علف های کناره ی جادّه و به صدای گذر ِ تک و توک ماشین های جادّه.

کاش کسی بود که می آمد و دراز می کشید کنارم و برایم شعر می خواند و از بهار می گفت. حرف های زیادی از بهار که کسی نمی دانست و فقط او می دانست و فقط به من بود که می گفت آن حرف ها را. بعد که از همه چیز می گفت و می خواند، می نشستیم توی ماشین و می راندیم توی طولانی ترین و زیباترین راه های دنیا. راه هایی که به دریاها می رسیدند و به شهرهای کوچکِ سرسبز و مهربان و همیشه بهار، به ساحل هایی با شن های سفید و کلبه های آبی رنگ و قایق های آبی رنگ. آن وقت توی ساحل دنبال هم می کردیم و لباس هایمان را می انداختیم روی تخته سنگی و می پریدیم توی آب و حسابی آبتنی می کردیم. خوب که خسته می شدیم، بر می گشتیم به کلبه و من می رفتم توی آشپزخانه و غذا درست می کردم و با سبزیجاتِ تازه سالاد درست می کردم.

او پخش را روشن می کرد و سیگاری برایم آتش می زد. غذا را می آوردم روی میز و می نشستیم به غذا خوردن.

ساحل را کم کم سایه می گرفت و ما سیر می شدیم و لم می دادیم روی کاناپه و می خوابیدیم.

توی خواب، او را می دیدم و خودم را که ماشین را توی جادّه ی خلوت و سرسبزی می راندم و صدای الویس را زیاد کرده بودم. نه او چیز می گفت و نه من. نیازی به گفتن چیزی نبود.

بیدار که می شدم، بهار آمده بود. بهار آمده بود و می خواست که بماند و نرود و نه که فقط اسمش بهار باشد، که واقعا بهار باشد و بهار بماند؛ با همه سرخوشی ها و بی قراری ها و دلتنگی ها. خب بله، دلتنگی هم بود، دلتنگی ِ تلخ و شیرینی برای چیزهای زیادی و برای کسان زیادی. اما خب صلح بود و آرامش و یک رنگ ِ آبی، مثل رنگ ِ اقیانوسی زیر آفتاب و مثل رنگ ِ آن کلبه ی رو به دریا.

بلند می شدم و می رفتم بیرون و توی ساحل قدم می زدم و موزیک می شنیدم.

سال نو برای همه خوش و شاد و آرام و پر از صلح و سلامتی باشد.. تمام سال برایمان بهار باشد.

+ ۱۳۹۵/۱۲/۲۸ 12:32 AM سیاوش |

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 6:05

صفحه بندی