خرید بک لینک

او که خوابش بُرد، بلند شدم و رفتم توی حمام. آب ِ داغ را باز کردم و نشستم توی وان و چشم هایم را بستم. صدای " جانی کش " توی حمام پیچیده بود که داشت یکی از آهنگ های معروفش را می خواند. چشم هایم را که باز کردم، او هم توی حمام بود. کنج حمام نشسته بود و پیراهنش را روی زانوهایش کشیده بود و زانوهایش را بغل گرفته بود و زل زده بوده به من. تا آمدم از جایم بلند شوم و سمتش بروم، تفنگی را از زیر ِ پایش برداشت و به طرفم شلیک کرد.

همانطور که داشت از دستم خون می آمد، از روی صندلی بلند شدم و رفتم توی دستشویی رستوران و دست و صورتم را شستم. چند تا دستمال کاغذی برداشتم و دستم را بستم. وقتی بیرون می آمدم، رئیس رستوران را دیدم که هنوز از ترسش روی زمین دراز کشیده بود و از جایش تکان نخورده بود. در را باز کردم و رفتم طرف ماشین. او روی صندلی نشسته بود و سرش را به پشتی صندلی تکیه داده بود و چشم هایش را بسته بود. باد موهایش را روی صورتش ریخته بود. آرام سمتش رفتم و دستم را به صورتش کشیدم و رفتم آنطرف و نشستم پشت فرمان. ازم پرسید دستم چه شده ؟ چیزی بهش نگفتم. بهش گفتم فقط اگر می شود سیگاری برایم روشن کند. سیگار را ازش گرفتم و پخش ماشین را روشن کردم و آهنگ هایی از " جانی کش " را گذاشتم توی پخش. بهش گفتم هنوز تا مُتلی که قرار است شب را آنجا بمانیم، خیلی مانده و او می تواند کمی بخوابد. دستش را روی دستم گذاشت و گفت که دوستم دارد.

جاده خالی و آرام بود و جز صدای آهنگ، صدایی نمی آمد. درختها، سایه های بزرگی را روی جاده انداخته بودند و علف ها، پشت ِ سر درختها، با باد ملایمی که می وزید، به آرامی تکان می خوردند.

+ ۱۳۹۵/۱۲/۲۰ 1:4 AM سیاوش |

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 6:05

صفحه بندی