آنشب، بی آنکه بدانیم، درست جلوی بیمارستانی ایستاده بودیم که گلستان، فروغ را بعد از تصادف به آنجا بُرده بود. بیمارستان هدایت، جایی که فروغ را قبول نکردند و گلستان مجبور شد او را به بیمارستان دیگری ببرد.
در خیابان غفاری، رو به خیابان هدایت، توی ماشین ِ او نشسته بودیم و منتظر بودیم ماشین دیگری بیاید که من را ببرد خانه. می دانستم که استودیوی گلستان همان نزدیکی بود اما از ماجرای بیمارستان بی خبر بودم.
و آنشب گذشت. او دیگر نبود. مدتها بعد، توی یک هوای بارانی و بسیار سرد، یک شب ِ بهمن ماه، رفتم همانجا و ماشین را خاموش کردم و زل زدم به خیابان هدایت و تک و توک ماشینی که ازش می گذشت. سکوت بود؛ فقط سکوت بود که حضور داشت و من، مدام به شعر ِ زندگی ام فکر می کردم. شعری از فروغ که همیشه بی دلیل و با دلیل جلوی چشمانم بود. این شعر بود و جمله هایی بی صاحب که توی مغزم این طرف و آن طرف می رفتند؛ " هر آنکه زیاد به مرگ فکر می کند، حتما گاهی به زندگی فکر می کند و آنکه تمام وقت به مرگ فکر می کند، حتما تمام وقت به زندگی عشق می ورزد. به خودم گفتم آیا تو هم داری به زندگی عشق می ورزی ؟ آیا اینکه همیشه مسیری خلاف ِ آنچه که زمین و زمان می گوید را می روی یعنی داری به زندگی عشق می ورزی ؟ اینکه دستانت را مدام خالی نگه می داری برای این است که سبک و رها باشی تا بتوانی کامل و خالص توی زندگی باشی ؟ که باشی تا شاید بمانی ؟ جوابی نداشتم. هر از گاهی به در بیمارستان نگاه می کردم و تازه می توانستم به سنگین بودن ِ آنشبی که با او بودم پی ببرم. آخ که چقدر دلم برایش تنگ شده بود. برای تمام زندگی ام دلتنگ بودم و خیلی احمقانه می توانستم لبخند بزنم و به خودم بگویم که می بینی هستی دارد چه می کند ؟ ببین تو را کجا کشانده ! پخش را روشن کردم و صدای بنان را بالا آوردم. جلوی رویم، آنطرف هدایت، می توانستم تابلوی کوچه پنجم را هم ببینم و اصلا شاید خود او را هم که با ماشینی سیاه، یا سفید، به سمت کوچه می پیچید، می دیدم. می دیدم ولی او من را نمی دید و می رفت؛ با ماشینی سیاه که بهش نمی آمد، یا با ماشینی سفید که آن هم نه که بهش بیاید، نه، اما بهتر از آن یکی بود.
صندلی ماشین را خواباندم و دراز کشیدم و چشمانم را بستم. به حال ِ گلستان فکر می کردم وقتی که فروغ ِ نیمه جان را به این بیمارستان آورده بود. به فروغ فکر می کردم، وقتی خوشحال و خندان و بی خیال، این طرف ها قدم می زده و به سمت ِ استودیو و گلستان می رفته و به شعری فکر می کردم که گفته بود و تمام عمر جلوی چشمان بود.
یک پنجره برای دیدن/ یک پنجره برای شنیدن / یک پنجره که مثل حلقه ی چاهی / در انتهای خود به قلب زمین می رسد / و باز می شود به سوی وسعت این مهربانی مکرر آبی رنگ
در ِ ماشین باز و بسته شد و او آمد توی ماشین. خودش بود. گفت که از اوّل شب من را دیده که اینجا نشسته ام. این پا و آن پا کرده اما بالاخره دلش را به دریا زده و آمده. بغلم کرد و صورتش را به صورتم چسباند. آنقدر محکم بغلم کرد که دیگر نمی توانستم مرز ِ بدن خودم و بدن ِ او را متوجه شوم. موهایش را دستم گرفتم و صندلی را بیشتر خواباندم. انگار که مُرده بودم، یا تازه داشتم به دنیا می آمدم، بی وزن و سبک بودم. از ماشین پیاده شدیم و رفتیم توی خیابان هدایت و قدم زدیم. باران قطع شده بود ولی زمین هنوز خیس بود. ساعت از نیمه شب هم گذشته بود و نور چراغ های کم جان، تکّه تکّه خیابان را روشن کرده بود. بهش گفتم کم کم باید خرید ِ عید را شروع کنم که هیچ لباس ِ درست و درمانی ندارم. که حتا باید به زودی گندم هم بگذارم برای سبزه در آمدن.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد