توی جادّه خاکی می دوم. دو طرف ِ راه را گندمزارها گرفته اند و از خانه ی آبی رنگی که وسط یکی از این گندمزار هاست صدای ساز می آید. می دوم و می ایستم، می دوم و می ایستم. از راه باریکی که گندمزارها را می شکافد، خودم را می رسانم به خانه ی آبی رنگ. دختری روی پلّه های ورودی خانه نشسته و گیتاری دستش گرفته و می زند. شروع می کنم به خواندن با آهنگی که می زند. بلدش هستم؛ این آهنگ را سالها پیش " جانی کش " کمی آنطرف تر از این خانه خوانده بود و تمام ِ این سالها، این آهنگی بود که بارها خواندمش و بارها گوشش کردم.
آهنگ که تمام می شود به دختر می گویم تو هیچ می دانی " تاسیان " یعنی چه ؟ گیتار را می گذارد زمین و بلند می شود و از توی یخدانی که توی تراس ِ خانه گذاشته، دو قوطی ِ نوشیدنی در می آورد. یکی ش را پرت می کند طرف ِ من و یکی ش را هم خودش باز می کند.
بهش می گویم ماه هاست که می روم و جای خاصی برای رفتن ندارم. گندمزارها را که دیدم، ماستنگ ِ آبی ام را توی جادّه اصلی گذاشتم و پیاده راه افتادم توی این جادّه خاکی. چیزی نمی گوید. طوری که شک می کنم که نکند نمی شنود. نوشیدنی را باز می کنم و روی یکی از پلّه ها می نشینم.
می آید جلوی رویم می ایستد و می گوید تاسیان یک کلمه ی گیلکی ست که معادل دقیقی ندارد. معنی اش چیزی می شود شبیه اینکه توی برزخ هستی. توی گرگ و میش هستی. هم هستی و هم نیستی ! مثل تو که توی خیالت آمده ای پیش من. هم اینجایی و هم اینجا نیستی.
نوشیدنی را تمام می کنم و می خواهم بروم که می گوید می توانم شب را آنجا بمانم. بهش می گویم تو که گفتی من اینجا نیستم ؟ که هم هستم و هم نیستم. می گوید هنوز هم همین را می گویم اما توی نبودن و بودنت هم می توانی اینجا بمانی. می توانیم شب با هم آهنگ های جانی کش و روی اربیسون و جون بائز و دیلن را بزنیم و بخوانیم و نوشیدنی بزنیم به سلامتی خودمان و به سلامتی خیالات ِ تو، که تمامی ندارند. تا گرگ و میش شدن آسمان بزنیم و بخوانیم و بنوشیم. آن وقت می توانی بروی و سوار ماستنگ ِ آبی ات شوی و بروی هر جایی که دلت خواست.
بهش می گویم حالا که اینطور شد، پس غذا را خودم درست می کنم.
با چیزهایی که توی یخچالش دارد، غذایی درست می کنم و می نشینیم جلوی میز ِ ناهار خوری اش که رو به دریاچه پشت ِ خانه است. غذا که تمام می شود، سیگاری آتش می زنیم. می رود می نشیند روی کاناپه. من ولی پنجره را باز می کنم و زل می زنم به دریاچه. پخش را روشن می کند. آهنگی از جون بائز می گذارد. درست وقتی که دارم سیگارم را خاموش می کنم، بهم می گوید می آیی روی این کاناپه ی لعنتی تا کنارم بنشینی ؟ تا حتا بیایم توی بغلت ؟ تا شاید من را یادت بیاید ؟ یا من تو را یادم بیاید ؟
توی بغل ِ هم می مانیم. آنقدر که شب می شود. و شب که می شود، او می زند و من می خوانم. نوشیدنی می نوشیم. او باز می زند و من می خوانم.
آسمان، آرام، آرام، آرام رو به روشنی می گذارد. گیتارش را می گذارد زمین. بهش می گویم بروم ؟ می گوید الان آسمان تاسیان است. درست مثل ِ تو.
همه جا آبی ِ برّاق است. تمام گندمزارها و تمام دنیا. می نشیند روی صندلی چوبی توی تراس خانه اش و زل می زند به من. دلم می خواهد چیزی بهش بگویم. ماشینی دارد از جادّه خاکی می گذرد که نوی چراغ هایش راه را روشن کرده.
برچسب: تاسیان,
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد