خرید بک لینک

توی جنگل های بارانی راه می روم و به این جمله فکر می کنم که " این وطن هرگز برای من وطن نبود. " ولی خب من کلمه ی وطن را با کلمه ی جامعه یا حتا دنیا یا چیزی شبیه این عوض می کنم. نه از روی غم و یا حتا افسوس که حتا با لبخند ِ کجی بر روی لبم. بعد سیگار مرطوب شده ای از توی پاکت در می آورم و آتشش می زنم. به خودم می گویم عمیق ترین اتفاقات انسان، توی تنهاترین لحظات زندگی اش می افتد. آن چیزهایی که درون انسان را به چیزی شبیه حقیقت نزدیک می کند، به چیزی شبیه طبیعت وحشی ِ وحشی.

چادرم را سر ِ پا می کنم و می روم تویش. صدای پخش را در می آورم. یک ایستگاه رادیویی نامعلوم دارد جز پخش می کند. غذایم را گرم می کنم و پنجره ی بالای چادر را باز می کنم و خیره ی درخت ها و ماه می شوم. چشم هایم پُر می شود. پُر از اشک که دارد همان لبخند کج را همراهی می کند.

بهش می گویم تو بودی که تمام این چیزها را درونم روشن کردی. بهش می گویم تمام این چیزها را دامن سفید و پیراهن ِ آبی ات به روح ِ من آورد. و آن گندمزار ِ درخشان که توی تویش می دویدی، آزاد و رها و سرخوش. شبیه ِ یک تابلوی نقاشی که از عمیق ترین منافذ ِ سلول های مغز ِ یک نقاش ِ درست و درمان بیرون می آمد. و آن نقاش من بودم که بی آنکه تو را بکشم، بی آنکه گندمزاری بکشم، تصویرت را توی آن آفتاب درخشان کشیدم. آنقدر کشیدم و آنقدر روی تمام جزئیاتش کار کردم که چیزی درونم روشن شد. که حتا می توانم بگویم قبل تر از آن روشن شده بود و بعد تر روشن تر و روشن تر شد و شد چیزی شبیه آفتاب. ولی خب حالا فقط ماه است که می درخشد و من مانده ام و صدای غریب و آشنایی از رادیو که با صدای حیوانات جنگل، یک موسیقی ِ واقعی را خلق کرده اند.

صبح که می شود، کنار رودخانه آتشی روشن می کنم و غذایی درست می کنم. چمن ها برّاق و شفّاف اند. رودخانه آب زلالی دارد و من باز به تو فکر می کنم. و به سالهای زندگی ام که هیچوقت بی تو نگذشت. به حقیقتی فکر می کنم که حتا فقط احساس کردنش در لحظاتی گنگ و محو، چشمانم را پُر از برق کرد و دلم را به خروش آورد. احساس کردن ِ چیزی پنهان در باد و باران و آفتاب. مثل آن شب که جایی نزدیکی کریمخان توی ماشین نشسته بودم و صدای موزیک را بالا بُرده بودم و باد ِ گرمی می وزید که برگ های درخت ِ کنار ِ چراغ ِ زرد رنگ ِ خیابان را می تکاند. و آن موقع بهت گفتم کاش تو هم اینجا بودی ! کاش می دیدی من را. کاش می دیدمت.

صبحانه ام را می خورم و راه می افتم. تنها هستم. راه زیادی دارم و این تنهایی چیزی نیست که مرا از راهم کنار بزند. باز برای خودم تکرار می کنم که " عمیق ترین اتفاقات انسان توی تنهاترین لحظات زندگی اش می افتد؛ چیزی که تو را به احساسی حقیقی می رساند. " لبخند کجی روی صورتم می آید. آفتاب روی جادّه افتاده. می دانم تو حتما جایی توی گندمزاری منتظرم نشسته ای. یا توی مّتلی بین راه. صدای موسیقی دل انگیزی همه جا را برداشته و من می توانم همزمان توی لیسبون توی کافه ای نشسته باشم با لیوان قهوه توی دستم، یا توی هاوانا، روی شن های ساحل، یا توی پاریس و در حال قدم زدن در کوچه پس کوچه ها، توی بروژ ِ لعنتی، توی دوبلین و در حال نوشیدن در یک بار، یا توی ورشو، شهر لعنتی ام و یا حتا جایی در یک مزرعه ی بزرگ در آلاباما و روی صندلی چوبی ام که جلوی خانه گذاشته ام و عصر به عصر رویش می نشینم و خیره ی مزرعه ام می شوم، با سیگاری در دست و با یک لیوان نوشیدنی و با صدای موسیقی کانتری. به راه رفتن ادامه می دهم و فریاد می زنم :

" راهت را برو. این زندگی برای توست ! "

+ ۱۳۹۶/۰۴/۳۰ 10:33 PM سیاوش |

برچسب: حقیقت,رویا, نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:33

صفحه بندی