خرید بک لینک

شب که شد، وقتی که مطمئن شدم همه خوابیده اند، کوله ام را برداشتم و راه افتادم. کوله را انداختم روی صندلی ِ جلو و لیوان قهوه ام را گذاشتم روی سقفِ ماشین تا زودتر خنک شود. سیگاری آتش زدم و قهوه را سر کشیدم. ماشین را روشن کردم و زدم به جادّه. صدای جون بائز را بالا بردم. جادّه خلوت بود و چراغ های زرد رنگ، تکّه تکّه راه را روشن کرده بودند. شهر جای من نبود. یا حداقل این شهر. دلم جای کوچکی می خواست با جمعیت ِ کم که از هر شغلی فقط یکی داشته باشد. آدم هایش دوست ِ هم باشند. صبح هایش آفتاب درخشان داشته باشد و شب هایش مهتابی که تنها کافه ی شهر را روشن کند. خب چیزهای خیلی زیاد دیگری هم می توانم به این تصویر اضافه کنم. چیزهایی که سانتی مانتال بودن ِ این نوشته را تکمیل کند. اما آدمیزاد وقتی دلش می گیرد، فقط همین را دارد. فقط رویای دست نیافته ی تمام آرزوهایش.

وسط های راه، می زنم کنار و ماشین را زیر ِ درختی نگه می دارم. هیچکس نیست که از جادّه بگذرد. تنها هستم. " ولی این تنهایی چیزی نیست که آدم را اذیت کند. وقتی وسط شهر هستی و هیچ دوستی پیدا نمی کنی تنها هستی." "وقتی الهام بخش ِ تمام آدم های زندگی ات می شوی و آدم های زندگی ات می روند پی کارشان تنها هستی. " اینها را به خودم می گویم. بلند به خودم می گویم و سعی می کنم بغضم را بیشتر پایین بدهم. صدای جون بائز از توی ماشین می آید. اما گنگ و محو. می نشینم روی تخته سنگی اما بیشتر از آنکه دلم بخواهد بنشینم رویش، دلم می خواهد در آغوشش بگیرم و مثلا او هم بغلم کند و بعد درختی که زیرش نشسته ام هم بیاید ما را بغل کند. به هم بگوییم ما با هم هستیم. ما تنها ترین ها هستیم.

تکیه می دهم به درخت و برای هزارمین بار در زندگی ام آن شعر را تکرار می کنم.

در آن بهار بلند آن سپیده ی بیدار

مرا به گونه ی باران

مرا به گونه ی گل

به موجواره ی آن شط روشنی بسپار

در آن بهار کبود

آن دو دشت رستاخیز

در آن سکوت پذیرنده و گریزنده

مرا به سان سرودی

دوباره

کن تکرار

چیزی عمیق از توی گلویم بالا می آید و چراغ های زرد رنگی که جادّه را روشن کرده اند، خیس می شوند و همه چیز شبیه یک تابلوی نقاشی می شود.

سوار ماشین می شوم و در اولین ُمتل بین راه اتاق می گیرم. نیمه های شب است. توی کافه ی ُمتل سفارش سیب زمینی پخته می دهم. هیچکس توی کافه نیست. فقط من و دختر ِ کافه دار. روی شیشه جلوی کافه و پشت پیشخوان کاغذ زده اند که کسی را برای کمک در کافه و مُتل می خواهند. می نشینم جلوی میز کنار ِ پنجره و خیره ی بیرون می شوم. دختر سیب زمینی را برایم می آورد و ازم می پرسد دوست داری چه موزیکی پخش کنم ؟

ولی قبل از آنکه چیزی بگویم، صدای پخش را بالا می برد. الا فیتزجرالد می خواند. دختر سیگاری آتش می زند و می نشیند رو به روی من. سعی می کنم بهش نگاه نکنم. ولی او زل زده به من. سیب زمینی ها را تکه تکه می کنم و رویش نمک و فلفل می پاشم. دختر روی سیب زمینی ها سس قرمز می ریزد. نگاهش می کنم. بلند می شود و دوتا نوشیدنی می آورد.

دوتا صندلی را می بریم بیرون و می گذاریم جلوی پنجره های کافه. رو به امتداد جادّه. صدای گنگ موزیک از توی کافه بیرون می آید. نه او چیزی می گوید و نه من.

آسمان گرگ و میش است. بلند می شوم و می روم طرف ِ اتاقم. باد مطبوعی توی صورتم می خورد. بر می گردم و به دختر می گویم آیا کسی را برای کمک می خواهد ؟

چیزی نمی گوید. فقط می بینم که دارد کاغذ های آگهی را از روی شیشه کافه و از دیوار پشت پیشخوان می کند.

برچسب: سپیده,بیدار, نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:33

صفحه بندی