خرید بک لینک

بوی برنج دم کشیده خانه را برداشته است. ظهر جمعه است و صدای ترانه ای گیلکی، لا به لای بوی برنج، توی خانه پیچیده است. نشسته ام پشت میزم توی اتاق و از لای در ِ نیمه باز اتاق، می توانم او را ببینم که با دامن گلدار ِ آبی ارغوانی اش، می رود جلوی پنجره و به آرامی با صدای زن گیلکی، ترانه را زمزمه می کند. از دید ِ من می رود. سیگاری آتش می زنم و تکیه می دهم به صندلی ام و با خودم می گویم کاش یکبار دیگر از جلوی در اتاق بگذرد. کاش آهنگ تمام نشود و او غرق ِ آهنگ باشد و بی آنکه بفهمد با آهنگ بخواند و اصلا بیاید برقصد با آهنگ و نفهمد که من در حال تماشایش هستم؛ غرق ِ تماشایش هستم.

قبل از آنکه بفهمم، او می آید در نیمه باز اتاق را باز می کند و زل می شود توی صورتم و قبل از آنکه بفهمم، می آید و می نشیند توی بغلم. سرش را روی سینه ام می گذارد و من موهایش را نوازش می کنم. چشم هایم را می بندم و محکمتر بغلش می گیرم. چشم که باز می کنم، می بینم او با دود ِ سیگارم، یکی می شود و می رود هوا. پُک که می زنم به سیگار، نمی گذارم هیچ دودی از دهانم بیرون برود؛ همه اش را می دهم توی سینه ام. اما فایده ای ندارد. او دود می شود و دست هایم از او خالی می شود. می روم بیرون ِ اتاق و می نشینم پشت ِ پیانو. نیمه های شب است و کافه خلوت است. اما توی رشت آدم های زیادی هستند که خواب ندارند و نیمه های شب هم می زنند بیرون و می روند به کافه ها و می روند توی خیابان ها. نوشیدنی می خورند و موسیقی گوش می کنند و می رقصند.

می نشینم پشت پیانو. زن ها و مرد خیره شده اند به من تا چیزی بنوازم. زن ها با موهای روی شانه ریخته و توی بغل عاشقشان و مردها، سیگار به دست و نوشیدنی به دست و معشوق در آغوش، منتظر نواختن ِ من.

" نوشو نوشو " را می زنم. کافه ساکت و ساکت تر می شود و آدم های بیشتری از توی خیابان داخل می شوند. ولی هیچکس حرفی نمی زند. همه ساکت. فقط صدای پیانوی من است که تمام کافه و تمام رشت و تمام دنیا را پُر کرده. فقط صدای من است که دارم " نوشو نوشو " را می خوانم و همش به او فکر می کنم که دود شد و رفت هوا. حرف ها دارم که بهش بگویم. آنقدر که احساس می کنم باید تا صبح این آهنگ را برایش بخوانم. تا بیاید. تا بیاید و بنشیند توی بغلم و فقط خودش بخواند. نگذارد من بخوانم و فقط خودش بخواند و توی تمام دنیا، فقط صدای پیانوی من باشد و صدای او.

زنی توی بغل مردی می رود و اشک می ریزد. مردی تنها، با سیگاری توی دستش، سرش را روی میز میگذارد. کافه دار، از توی اتاقش بیرون می آید و می نشیند روی یکی از صندلی ها و سرش را با آهنگ تکان می دهد.

اشکی از چشم ِ من بیرون می آید و روی صورتم پایین می آید.

یکبار دیگر آهنگ را می زنم. در ِ کافه باز می شود و او داخل می شود. موهایش را باز کرده و دامن آبی ارغوانی اش را با پیراهنی سفید تنش کرده. می خواند با من. با صدای پیانوی من و با صدای خودم. از یکجایی به بعد من دیگر نمی خوانم و فقط اوست که می خواند. می خواند و می می رقصد. از یکجایی به بعد من حتا دیگر نمی نوازم. اما هنوز صدای آهنگ می آید که او دارد باهاش می خواند. بلند می شوم و دستش را می گیرم و دوتایی با هم می رقصیم. تا صبح می رقصیم و صبح که می شود، همه میایستند و دقایقی طولانی برایمان دست می زنند و می روند. کافه خالی ِ خالی می شود. ما می خوابیم و ظهر که بلند می شویم، تمام خانه را بوی برنج دم کرده برداشته. دست به سرم می کشد و بلند می شود و آهنگی گیلکی را پخش می کند.

جلوی میز ِ کنار پنجره می نشینیم و غذا می خوریم. سیگاری آتش می زنیم و با هم می کشیم. آفتاب ظهر روی پنجره افتاده. بهش می گویم این جایی که الان هستیم، بهترین جاست. بهم می گوید اینجا برای ماست. اینجا جای ماست. صدای ترانه ای گیلکی خانه را پُر کرده. شهر ساکت و آرام است. همه چیز همان جایی است که باید باشد.

+ ۱۳۹۶/۰۴/۰۹ 3:3 PM سیاوش |

برچسب: نوشو,نوشو, نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:33

صفحه بندی