اسم او " جانی بوی " است. نه که از اوّل اسمش این باشد، یا از اوّل صاحب اینطور جایی توی ذهن من باشد، نه. او وقتی به اینجا رسید که من دیگر نتوانستم سالهایم را بدون او به یاد بیاورم. آدم های زیادی سوارش شدند و من با او به جاهای زیادی سفر کردم. سفرهایی در جمع یا سفرهایی به تنهایی، فقط من و او. همانطور که من توی این سالها فرسوده شدم، او هم شد. آدم های زیادی آمدند و رفتند اما او ماند. حالا او قدیمی ترین موجود زندگی من است. موجود ؟! حتما که می توانم به او موجود بگویم.
روشنش می کنم و صدای ضبط را کمی بالا می برم. صدای بیلی هالیدی توی جانی بوی می پیچد. می دانم که او هم مثل من جز را دوست دارد. چون جز را بهتر از هر موزیک دیگری پخش می کند. شب است. چراغ هایش را روشن می کنم و راه می افتم. خیابان ها برای ما هستند. همه خوابیده اند و برای ما هیچ چیز بهتر از راندن در این ساعتها نیست. می زنیم به جادّه؛ من و جانی بوی و بیلی هالیدی می زنیم به جادّه هفده شمالی. صدای رودخانه از کناره جادّه می آید و صدای باد که توی درخت های پت و پهن می پیچد. می زنیم به یک خاکی ِ فرعی و زیر درختی نگه می داریم. فلاسک چای را از صندوق بر می دارم و برای خودم چای می ریزم. صندلی تاشو ام را هم برمیدارم و می گذارم کنار جانی بوی. می نشینم روی صندلی و پای راستم را روی پای چپم می اندازم و خیره می شوم به نور مهتاب که روی کوه ها و درخت ها افتاده. بیلی هالیدی کمی آنطرف تر روی زمین نشسته و تکیه داده به درخت و همچنان آواز می خواند. نور چراغ های جانی بوی جادّه خاکی را روشن کرده و اگر دقّت کنم می توانم تا جایی که جادّه می پیچد را ببینم.
چای را که تمام می کنم، می روم توی جانی بوی و صندلی اش را می خوابانم و دراز می کشم. حالا آرمسترانگ به جمع ما اضافه شده. صدای ترومپت اش تمام منطقه را برداشته. صندلی را بر می گردانم بالا و بیلی هالیدی را می بینم که از زیر درخت بلند می شود و می رود وسط جادّه. آرمسترانگ روی تخت سنگی نشسته و می نوازد. جانی بوی می گوید تا آفتاب در نیامده برویم. بیلی هالیدی می نشیند روی صندلی جلو و آرمسترانگ روی صندلی عقب و راه می افتیم.
آنقدر می رویم که همه خوابشان می برد غیر از من و جانی بوی. کم کم بوی طلوع آفتاب بلند می شود که می رسیم به یک مُتل. اتاقی می گیرم و جانی بوی را درست جلوی اتاق پارک می کنم.
جلوی اتاق میز و صندلی هست. می نشینم روی صندلی. آفتاب کم کم بالا می آید. هالیدی و آرمسترانگ سوار ماشین دیگری می شوند و می روند. دختری که صاحب مُتل است، برایم نوشیدنی می آورد و خودش هم کنارم می نشیند. جز من و جانی بوی، مسافر دیگری توی مُتل نیست. جانی بوی می خوابد و من و دختر هم به اتاق می رویم و پرده ها را می کشیم و فیلمی از توی کمد زیر تلویزیون بر می داریم و پخش می کنیم. وسط های فیلم خوابمان می برد. وقتی بلند می شویم سر ِ ظهر است. دختر غذا درست می کند و ازم می خواهد که که اگر بشود همراهمان شود. چه چیزی بهتر از این ؟
اسم دختر مارین است. موهای مشکی و چشم های روشن دارد و پیراهن سفید بلندی پوشیده. راه می افتیم و هنوز چیزی نرفته ایم که جانی کش را توی راه سوار می کنیم. برایمان " یو آر مای سان شاین " را می خواند و چند کیلومتر آن طرف تر پیاده می شود.
به دشت بزرگی می رسیم که بالای تپّه ای ست رو به دریا. مارین می خواهد که چند روزی اینجا بمانیم. من و جانی بوی هم همین را می خواهیم. می مانیم. توی کلبه ای آبی رنگ می مانیم.فیلم می بینیم و موزیک گوش می کنیم. بعد از ظهرها به ساحل می رویم و به دریا خیره می شویم. من و جانی بوی، و مارین و کلی آدم دیگر که می آیند و می روند.