خرید بک لینک

نشسته ام جلوی پنجره ی رو به خیابان. ساعت از نیمه شب گذشته و صدای بنان توی خانه پیچیده. او دارد جلوی آینه موهایش را شانه می کند و آرام با بنان، آهنگ را زمزمه می کند. بهش می گویم بیا بنشین کنارم تا با هم زل بزنیم به خیابان دربند، به تک و توک ماشین ها و آدم هایی که از خیابان می گذرند. وقتی می آید دو تا چای بهارنارنج هم می آورد و می گذارد روی طاقچه ی جلوی پنجره. بهم می گوید برایم یکی از قصه هایت را تعریف کن. بهش می گویم در این شب نه چندان گرم ِ شهریور، بگذار فقط سیگاری آتش بزنیم و به صدای بنان خیره شویم؛ انگاری که فقط ماییم و این اتاق و این صدا و خیابانی که توی پنجره مان است. می گوید تو دیگر داری بیست و نه ساله می شوی و حالا به اندازه ده سال که نه، به اندازه سالهایی که حتا نمی شود آنها را شمارد، قصه داری برای تعریف کردن. بهش می گویم تمام چیزی که از این بیست و نه سال دارم، همین قصه ها هستند. قصه آدم ها و خانه ها و خیابان ها و شهرها. تلخ و شیرین و عاشقانه.

از جایش بلند می شود و می آید توی بغلم. می گوید بیا برای آنکه سالهای سال به تمام قصه های محبوبت برسی، تا صبح توی خیابان ها راه برویم و قبل از آنکه آفتاب در بیاید، نان تازه بگیریم و صبحانه درست کنیم. صبحانه که خوردیم، روی تخت دراز بکشیم و بخوابیم تا ظهر. تا ظهر ِ آرام ِ جمعه و صدای آهنگ هایی از رشت.

بهش می گویم این قصه می تواند توی خانه ای جلوی دریا اتفاق بیفتد و ظهر که شد، ماهی دودی را توی ساحل و جلوی دریا بخوریم. این قصه می تواند همه آن چیزهایی که باید را داشته باشد.

نگاهم می کند و می گوید این قصه و قصه های دیگری شبیه این هم قصه ات خواهد شد. پُکی به سیگار می زنم و موهایش را از جلوی صورتش کنار می زنم و به تمام سالهای قبل فکر می کنم و تمام قصه هایم بعد از این. به خانه ی سفید رنگی رو به ساحل و بوی ماهی دودی و صدای خنده ها و آهنگ ها.

چراغ های زرد، درخت های خیابان را روشن کرده اند. درخت ها و خیابان را. مردی، دست هایش را توی جیبش کرده و سوت زنان، آرام از کنار خیابان می گذرد. صدای موسیقی دل انگیزی همه جا را گرفته؛ صدای موسیقی و صدای سوت ِ مرد. آسمان، رنگ ِ آبی پُر رنگ و درخشانی به خود گرفته است و بوی بهارنارنج می آید.

+ ۱۳۹۶/۰۶/۰۳ 2:8 AM سیاوش |

برچسب: مردی, نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:09

صفحه بندی