خرید بک لینک

وسط جادّه صاف و مستقیمی که کیلومترها ادامه داشت، زدم توی شانه خاکی و در ِ ماشین را باز کردم و صدای موسیقی را بالا بردم. صندلی ِ تاشوی دسته دارم را از صندوق در آوردم و گذاشتم کنار ِ ماشین. اجاق گاز پیک نیکی را هم گذاشتم جلوی صندلی. بیکن ها را توی ظرف خورد کردم و کمی  روغن و نمک زدم و گذاشتم روی اجاق و نان از بسته ی پلاستیکی درآوردم. روی بیکن ها یک تخم مرغ شکستم و گذاشتم که خوب بپزد. آهنگ را عوض کردم و الویس پخش کردم. آسمان آبی و پُر از تکّه های پنبه ای ابرها بود. دیگر چه میخواستم ؟ برای خودم ساندویچ ِ حسابی و پُر و پیمانی درست کردم و پاهایم را انداختم روی ماشین. الویس هم انگار همینجا بود. درست کنارم ایستاده بود و میخواند.

غذا که تمام شد، رفتم توی ماشین و صندلی جلو را خواباندم و دراز کشیدم. هیچ صدایی جز صدای الویس و صدای باد نمی آمد. داشتم به او فکر می کردم، که به زودی موهایش را نوازش می کردم و صورتش را لمس می کردم و با هم می نشستیم به غذا خوردن و به شنیدن صدای الویس یا جانی کش. او را می خواستم. باید بهش می رسیدم. صندلی را برگرداندم سر جایش. باید زودتر راه می افتادم تا بهش می رسیدم. وسایلم را جمع کردم و ماشین را روشن کردم و راه افتادم.

+  ۱۳۹۶/۱۱/۲۱ 9:13 PM&nbsp  سیاوش  | 

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:17

صفحه بندی