در آنشب از اسفند ماه، او همانطور که به سیگارش ُپک می زد، به آهنگی عاشقانه گوش می کرد و خیره مانده بود در نور چراغی که شاخه های درخت ِ لخت و عور را روشن کرده بود. درختی که دیگر درخت نبود و شده بود یک هیولای عجیب و غریب با دست های فراوان و با صدایی وهم انگیز.
او اما از این هیولا نمی ترسید. که حتا می توانست بی وقفه و ساعتها بهش زل بزند و به آهنگ هایی دل انگیز گوش کند و در سکوتی ناتمام و در غمی بی شکل در خیالاتش فرو برود. خیالاتی که به هر دری می زدند برای رهایی.
اما این رهایی هر روز کوچکتر می شد؛ که می شد گفت این واقعیت بود که هر روز بزرگتر می شد. بزرگتر یا که تلخ تر ؟! کدامیک از این کلمات آن چیزی بود که باید استفاده می کرد ؟ نمی دانست.
و در آن رویا، چهارم اسفند ماه بود و برف می بارید. کم کم داشت نوروز می آمد و اگر به میدان تجریش می رفتی، بودند تک و توک دست فروشانی که ماهی قرمز می فروختند و پیاله هایی را برای سفره هفت سین پیشنهاد می کردند.
همه راضی و خوشبخت بودند و همه در آرامش روزها را می گذراندند. این تمام آن رویا بود و جالب آنکه در آن رویا هم او کاپشن سبز رنگش را به تن داشت و سیگاری روشن به دست، در کوچه پس کوچه های تجریش راه می رفت. با این تفاوت که انگار دیگر خیالش راحت بود که همه خوشبخت بودند و آرام و زندگی همانطور جریان داشت که باید می داشت.
حالا می توانست با خیال راحت همه چیز را رها کند و برود. کجا برود ؟ مطمئن نبود. اولین چیزی که به ذهنش می رسید این بود که آنجا هم دلش می خواست بنشیند لبه ی جدولی و زل بزند به درختی و خیال ببافد. که اصلا با خودش فکر کرد کاش می شد کلا توی خیال بود. که ای کاش می توانست آفتاب را بیاورد و به همه نشان بدهد و بعد صبر کند تا شب شود و دستش را دراز کند و ماه را بگیرد و برود توی خیالاتش گم و گور شود. با همان لبخند کج که به همه این تصور را می داد که در حال تمسخر است، که نبود و اگر بود هم قبل از هر کسی و چیزی خودش را به سخره گرفته بود و رفته بود توی خیالاتش سوار بر فورد موستانگ آبی رنگش شده بود و زده بود به جاده ای بی انتها و توی راه، در متلی اتاق گرفته بود و در کافه ای بین راهی سیب زمینی و تخم مرغ خورده بود و قهوه اش را روی پلّه های کافه نوشیده بود و باز به راهش ادامه داده بود و هر موقع هم که دلش می خواست ماشین را نگه می داشت و زیردرختی می نشست و تکیه می داد به درخت و سیگاری آتش می زد و به صدای آملیا رودریگز گوش می کرد. دور از همه چیز و همه کس، در یک تنهایی شیرین، شبیه به یکی از آن نقاشی هایی که قابش کرده بود و به دیوار خانه اش زده بود.
ودر آنجا چیزی نبود دیگر که او بخواهد یا بهش بیندیشد. آنجا فقط او بود و صدای موسیقی و صدای باد و سایه ی یک درخت بید و بوی آتشی که روشن کرده بود. آنروز هم چهارم اسفند بود و بوی تازگی می آمد از هوا. بوی بهار.