یک جاده ی پُر پیچ و خم که از پایین یک تپه شروع می شود و به بالای آن می رسد. کناره های جاده را تک و توک درختان سیب گرفته اند و، پشت درخت ها، علفزاری بی انتها و سبز.
دستش را گرفته ام و آهنگ زنان راه می رویم. آسمان را هر ازگاهی تکه ای ابر می گیرد اما چیزی نمی گذرد که باز نور خورشید بیرون می آید و بر ما می تابد. هوا نه سرد و نه گرم است. اما ساعتی یکبار خودمان را مهمان ِ نوشیدن ِ یک لیوان چای، آن هم زیر یکی از این درخت های سیب می کنیم. از فلاسک دو لیوان کوچک را پُر می کنم و می نشینیم زیر سایه درخت.
سرش را می گذارد روی پاهایم و برایم یکی از آوازهایش را می خواند. موهایش را نوازش می کنم. چشم هایم را می بندم و سرم را به درخت تکیه می دهم. نسیم خنکی بر ما می وزد.
بوی نم توی هوا پیچیده و از لیوان هایمان بخار نرمی بلند می شود. دلم چیز دیگری نمی خواهد. مثل یک ماهی که وقتی به سختی از توی شن ها خودش را به دریا می رساند، دلش دیگر چیزی نمی خواهد.
صدای او تمام تپه را برداشته ست. همانطور که بوی نم هوا و صدای باد.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد