تنها خیالی که به ذهنش می آمد، خیالی بود از صفحه تلویزیون که برفک داشت و به زور می شد تصویری از یک " شو خارجی " که در آن آهنگ هایی از مایکل و اسکورپیون و مدونا و فیل کالینز و چند تا خواننده ناشناس بود را دید.
و در آن خیال، او هفت ساله بود و ساعت از نه شب گذشته بود و خانواده دایی اش خانه آنها بودند. این یکی از آرامبخش ترین خیال هایش بود؛ خیلی بی دلیل و بی ربط ! جوری که نمی فهمید چرا این خیال باید همیشه او را آرام کند.
حالا او خیلی بزرگ شده بود و داشت وارد روزهای تازه ای در زندگی اش می شد. روزهایی خیلی تازه که امید خیلی زیادی داشت که بتوانند آن روزهای هفت سالگی را پیش چشمش بیاورند.
اگر بخواهم از او بپرسم حالش چطور است، احتمالا لبخند کجی می زند و زل می زند به صفحه تلویزیون که دارد همان شو خارجی را پخش می کند با همان برفک ها اما نه از یک نوار ویدئو که از یک فایل دیجیتالی و، چیزی نمی گوید. و حتما که لبخندش یعنی درخشش ذهنش برای روزهای آینده، درخششی به اندازه یک آفتاب درخشان در روزهای اول بهار، حتا اگر تازه قرار باشد زمستان بیاید. زمستان برایش بهار خواهد بود و به گرمای آن شب هفت سالگی. همین.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد