نمی دانم چرا صبح که میخواهم از خانه بیرون بروم، هوا به نظرم اینقدر سرد نمی آید که بخواهم لباس گرم بردارم. اما به محض اینکه پایم را از در خانه بیرون می گذارم تازه می فهمم هوا سرد شده و دیگر نباید با یک تی شرت بیرون آمد. اما خب قطعا من آدم برگشت به خانه و برداشتن لباس نیستم؛ با همان لباسی روزم را تمام می کنم که باهاش روز را شروع کرده بودم.
امشب اما حسابی یخ زدم. یخ زدم و توی ذهنم خیال بافتم که " جان دلینجر " هستم و نمی خواهم کم بیاورم. سیگاری آتش زدم. خیابان ها خلوت شده بود. کوله ی سنگینم روی دوشم بود و احساس می کردم همیشه چقدر تنها بوده ام. نه که تنهایی به معنای معمولش؛ به این معنی که انگار واقعا از یک سیاره دیگر آمده بودم روی زمین و هی تلاش می کردم به آدم ها نزدیک شوم. نزدیک هم می شدم اما در اصل ماجرا فرقی نمی کرد. هنوز خیلی از رفتارها و آداب و نگاه های آدم ها را نمی فهمیدم. همه شان را خیلی زیاد دوست داشتم، اما این چیزی از غصه ی من کم نمی کرد. من مال یک سیاره دیگر بودم و بهرحال با آدمهای این کره خاکی تفاوت داشتم.
همانطور که یک کسی مثل جان دلینجر هم به نظرم مال همان سیاره ای بود که من ازش آمده بودم. جان دلینجر هم کسی را درک نمی کرد و بقیه هم احتمالا خیلی از رفتارهای دلینجر را درک نمی کردند. دلینجر هم از یک جایی به بعد، با لبخند کجی، آهنگ مورد علاقه اش را زیر لب می خواند و حتما با خودش توی دلش می گفت که آخ چقدر خسته است از تمام این انسانها و از تمام این بازیهای انسانها و آخ که چقدر این انسانها را دوست دارد. حتما که جای آن لبخند کج، می توانست با چشم های براقش زل بزند به یک خیابان و یکهو چشم هایش تار شود و چشم هایش را بمالد و صورتش را پاک کند.
بعد دستش را می کرد توی جیب کتش و سیگارش را آتش می زد و راه می رفت. توی یک هوای خیلی سرد پاییزی و در خیابانی که دیگر آدمی ازش نمی گذشت و تازه یک مقدار شده بود شبیه به خیابانی در سیاره ی خودش.
من هم توی ذهنم جان دلینجر بودم. اگر نبودم هم می توانستم ببینمش که قدم به قدم من راه می آمد و آنوقت دیگر تنها نبودیم؛ نه او و نه من. صدای خانم فیتزجرالد هم همه جا را برداشته بود و باد سردی به صورتمان می خورد، اما مهم نبود. سردمان نبود، حتا با اینکه روزمان را با همان لباسی تمام می کردیم که باهاش روز را شروع کرده بودیم.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد