خودش را می دید که دارد جلوی کنگره ی آلاباما برای سیاه پوستان سخنرانی می کند. شده بود " مارتین لوترکینگ " و با آدمهای زیادی، از " سلما " راه افتاده بودند و آمده بودند تا " مونتگومری " . دیگر تمام شده بود و آنها بالاخره بعد از سالها بردگی به حق شان رسیده بودند.
چند سال بعد من را کشتند. لوتر کینگ را کشتند.سالها گذشت تا اینکه باز به دنیا آمدم. اینبار تنها یک شهروند عادی بودم در شهر " ورشو ". کارمند یک اداره ی دولتی. روزی از خواب بیدار شدم و تلفنی از کارم استعفا دادم. رفتم به کافه ای که نزدیک خانه ام بود و قهوه سفارش دادم. بالاخره توانستم حرفم را به دختری که پیشخدمت کافه بود بزنم. گفتم که عاشقش هستم و ازش خواستم او هم استعفا بدهد تا با هم برای همیشه سفر کنیم. از این شهر به آن شهر برویم و خوش بگذرانیم. همینطور هم شد. با هم پیر شدیم و خوش گذراندیم. او مُرد و کمی بعدش من مُردم. باز به دنیا آمدم اما به دلیل نارسایی قلبی فقط سه روز زنده بودم. نه فهمیدم کجا به دنیا آمدم و نه اینکه فهمیدم پدر و مادرم چه کسانی بودند. طولی نکشید که باز هم، باز هم به دنیا آمدم. یک نویسنده در آرژانتین. نویسنده ای که می خواست بهترین داستانش را بنویسد و این داستان درباره ی زندگی های دوباره و دوباره ی انسان ها بود. انگار که با نوشتن این داستان می توانست تمام چیزهایی که امکان رسیدن بهشان را نداشت، به دست بیاورد. می توانست لوترکینگ باشد یا عاشقی در ورشو. یا نوزادی که خیلی زود از زندگی خسته می شد و یا نویسنده ای که همه منتظر بهترین داستانش بودند.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد