حالا هر بعد از ظهر، روی صندلی اش در بالکن یک خانه که در طبقه ی چهارم ِ یک ساختمان چهار طبقه است، می نشیند و به روزهایی که گذشته اند فکر می کند و به تمام چیزهایی که آنها " زندگی " نامیده بودنش. به تمام چیزهایی که از دست داده و تمام چیزهایی که هنوز هم رویایشان را در ذهن می بافد.
و بزرگترین رویایش که چیزی ست شبیه دقایق آخر فیلم " پاپیون " و " شاریر " که خودش را به آب می اندازد تا آزاد شود از جزیره. رویای آزاد شدن از تمام چیزهایی که ما را در خود گرفته و ما در بندشان هستیم.
سیگاری آتش میزند و در خیالش حالا روی آب است؛ نه مهم است که چه پیش می آید و نه حتا مهم است که زنده می ماند. حالا او رها شده است و موسیقی فیلم بلند می شود. لبخندی به روی لب اش می آید. از " دگا " خداحافظی می کند.
تمام اینها و البته، چیزهایی خیلی خیلی بیشتر، در ذهن مردی که در بالکن خانه ای در طبقه چهارم ِ یک ساختمان چهار طبقه نشسته است می گذرد. باد نرمی می وزد. هوا مرطوب است اما نه خیلی گرم.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد