تمام آنشب را به صدای ویگن گوش کرد. همانطور که زل زده بود به صفحه تلویزیون، به صدای ویگن گوش می کرد و سیگار, می کشید.
مدام این فکر به کله اش می آمد که حالا کجای زندگی اش ایستاده است. کجای راهش قرار گرفته. چرا همه چیز در این راه هر روز و هر روز عجیب تر می شود. چرا تمام احساساتش را از دست داده است. نه که از دست داده است، اما شکلش عوض شده است. اما خب چه خوب که هنوز همان دیوانه است. همان که می تواند همه چیز را ببیند. همه آدم ها را ببیند و بشنود و بفهمد و حالا نشسته است رو به روی تلویزیون که دارد فیلمی پخش می کند از یک زندانبان که عاشق زنی که از کارکنان زندان است می شود.
هنوز اما صدای ویگن می آید. صدای ویگن می آید و او به راهش به فکر می کند. به ادامه راه و هنوز سیگار,ش روشن است.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد