راه ِ پُر و پیچ و خم ِ روستا را برگشتم و داستانِ نیمه نوشته ام را از خانه روستایی برداشتم و رفتم. هوا تاریک-روشن بود و باد مطبوع ِ خنکی بلند شده بود. درخت ها به آرامی تکان می خوردند و دل ِ آدم را تنگ ِ ندیدنشان می کردند.
تخته سنگی پیدا کردم و نشستم کنار ِ جادّه تا او بیاید دنبالم. قرار بود یک هفته بیایم اینجا و بعد از یک هفته، توی بعد از ظهر ِ چهارشنبه بیایم و بنشینم اینجا تا او بیاید و با هم برگردیم خانه. اما او نیامد. هوا تاریک شد و شب شد. اما او نیامد. سیگاری از جیبم در آوردم و روشن کردم. فکر کردم حتما توی ترافیکی چیزی گیر کرده. بلند شدم و قدم زدم و دوباره نشستم و دوباره بلند شدم. اما خبری از او نبود. سیگار کشیدم و با سنگریزه های زیر ِ پایم بازی کردم. هوا آنقدر تاریک شد که دیگر چیزی پیدا نبود. دیگر حتا ماشین ِ زیادی از جادّه نمی گذشت. صدای سگ ها و گرگ ها بلند شده بود و درخت ها با وزش باد، صدای ارواحِ هزارساله را در آوردند. اما او نیامد. او نیامد. دلم می خواست حداقل می توانستم برگردم به خانه روستایی.
آنجا می ماندم و صبر می کردم تا صبح می شد و بعد خودم یکجوری بر می گشتم. اما چشم، چشم را نمی دید و حتا نمی توانستم یک متر آنطرف تر را ببینم. و خب راستش ترس ِ سگ ها و گرگ ها هم بود. نشستم. نشستم و با نور ِ فندک سرم را به داستان ِ نیمه تمامم مشغول کردم. داستان درباره مردی بود که توی چهل سالگی تصمیم می گیرد که از کارش استعفا بدهد و از زنش جدا شود و خانه اش را بفروشد و برود بیفتد دنبال ِ دختر ِ کولی ای که توی هفده سالگی اش دیده بود. دختری که چند روزی توی شهر ِ کوچک آنها مانده بود و رفته بود. توی آن چند روز یکبار از او آدرس ِ جایی را پرسیده بود و با همان یکبار همکلام شدن، در او بذر ِ یک احساس ِ گنگ و عذاب آور را کاشته بود. مرد، از آن موقع همیشه احساس ِ موقتی بودن کرده بود. موقتی بودن ِ همه چیز. اینکه هیچ چیز دست ِ او نیست و مال ِ او نیست و حتا روی اینکه چه موقعی برود دستشویی کنترل ندارد. یکجور عدم ِ ماندگاری و عدم کنترلِ عمیق و وحشتناک. بعد از سالها دیگر کلافه شده بود و برای خلاص شدن از شرّ این فکر عذاب آور، همه چیز را واقعا ول کرده بود و افتاده بود دنبال دختر کولی تا بدستش بیاورد و هرجور شده راز ِ این احساس بیخود را از او بپرسد و راحت شود.
داستان را تا اینجاها نوشته بودم.
هوا داشت روشن می شد. یعنی به قدری روشن بود که بتوانم برگردم به روستا. تکّه چوبی گرفتم دستم و برگشتم. هنوز به خانه نرسیده بودم که ماشین ِ آبی رنگ ِ او را دیدم که دم ِ خانه پارک شده بود. دیوانه آمده بود توی روستا دنبالم. مگر قرار ِ ما دم ِ جادّه نبود ؟! در را باز کردم و دیدم نشسته لبه تخت ِ توی حیاط و دارد سیگار می کشد. هم ترسیده بود و هم نگران ِ من شده بود. صورتش را بوسیدم و گفتم مگر قرارمان کنار ِ جادّه نبود ؟! بغلم کرد و گفت دلش یک صبحانه ی اساسی با نان تازه می خواهد.
برچسب: خانه روستایی گیلان,خانه روستایی,خانه روستایی رودبنه,خانه روستایی فروشی,خانه روستایی مدرن,خانه روستایی مازندران,خانه روستایی در گیلان,خانه روستایی ارزان,خانه روستایی در شمال,خانه روستایی شمال,
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد