اتوبوس آبی

متن مرتبط با «خانه روستایی در گیلان» در سایت اتوبوس آبی نوشته شده است

درخشش ابدی

  • نیلوبلاگ

    وقتی به درمانگاه رسیدم، دیگر چیزی نمی فهمیدم. اصلا انگار نبودم. گیج و منگ روی صندلی نشستم و مردی که روپوش سفیدی پوشیده بود، چیزی را دور دستم بست و صفحه ی شیشه ای که مثل ساعت بود را نگاهی انداخت. این آخرین چیزهایی بود که دیدم. چشم که باز کردم، دیدم او بالا سرم نشسته است و دستم را محکم گرفته است. نور چراغ ِ مهتابی که بالا سرم بود، نمی گذاشت درست صورتش را ببینم، ولی می توانستم بفهمم که دارد غمگین نگاهم می کند. لبخندی زدم که بفهمد حالم سر ِ جا است و نیاز نیست نگران باشد.  دستم را محکتر گرفت. موهای بلندش را نبافته بود و ریخته بودشان روی شانه اش. چشم هایش بیشتر از قبل برق می زد و تلفن ِ آبی رنگش را هم گذاشته بود روی تخت، کنار دست ِ من. سرُم ِ بالای سرم، قطره قطره قطره می آمد توی بدن...

    ادامه مطلب
  • مرا نیست در تو مکانی

  • نیلوبلاگ

    تنها هستم. صدای طبل و زنجیر می آید. خیلی دور نیست؛ چند کوچه بالاتر یا شاید پایین تر. رفتم جنازه اش را انداختم ته ِ درّه و قبل از آنکه کسی بویی از کارهام ببرد، خودم را رساندم خانه. پیرزن همسایه، مثل ِ ...

    ادامه مطلب
  • درخشش یک ذهن

  • نیلوبلاگ

    تنها خیالی که به ذهنش می آمد، خیالی بود از صفحه تلویزیون که برفک داشت و به زور می شد تصویری از یک " شو خارجی " که در آن آهنگ هایی از مایکل و اسکورپیون و مدونا و فیل کالینز و چند تا خواننده ناشناس ب...

    ادامه مطلب
  • یک ماهی در دریا

  • نیلوبلاگ

    یک جاده ی پُر پیچ و خم که از پایین یک تپه شروع می شود و به بالای آن می رسد. کناره های جاده را تک و توک درختان سیب گرفته اند و، پشت درخت ها، علفزاری بی انتها و سبز. دستش را گرفته ام و آهنگ زنان را...

    ادامه مطلب
  • نوشیدن قهوه زیر سایه ی یک درخت

  • نیلوبلاگ

    در آنشب از اسفند ماه، او همانطور که به سیگارش ُپک می زد، به آهنگی عاشقانه گوش می کرد و خیره مانده بود در نور چراغی که شاخه های درخت ِ لخت و عور را روشن کرده بود. درختی که دیگر درخت نبود و شده بود یک ...

    ادامه مطلب
  • درخشش ِ ابدی آفتاب

  • نیلوبلاگ

    وقتی به درمانگاه رسیدم، دیگر چیزی نمی فهمیدم. اصلا انگار نبودم. گیج و منگ روی صندلی نشستم و مردی که روپوش سفیدی پوشیده بود، چیزی را دور دستم بست و صفحه ی شیشه ای که مثل ساعت بود را نگاهی انداخت. این آخرین چیزهایی بود که دیدم. چشم که باز کردم، دیدم او بالا سرم نشسته است و دستم را محکم گرفته است. ن...

    ادامه مطلب
  • بهار در کلبه ای رو به ساحل

  • نیلوبلاگ

    زدم کنار و صندوق عقب را باز کردم. صندلی تاشو را برداشتم و گذاشتم کنار ماشین و بساط ِ نان و پنیر ِ تازه ام را از کیسه در آوردم و پهن کردم روی صندوق. صدای الویس را بالا بُردم و برای خودم چای ریختم. سایه ی ابرهای حجیم روی زمین افتاده بود و با باد حرکت می کرد و جا به جا می شد. تک و توک ماشینی از جاد...

    ادامه مطلب
  • رودخانه

  • نیلوبلاگ

    روی مبل ِ جلوی تلویزیون نشسته بودیم و داشتیم فیلم " دشمنان مردم " را می دیدیم که او ناگهان از جایش بلند شد و تلویزیون را خاموش کرد و پخش را روشن کرد و یک آهنگ قدیمی ایرانی گذاشت و زل زد بهم و خودش هم شروع کرد به خواندن ِ با آهنگ. " بیا تا برای غم جایی نباشه شاید امروز بره فردایی نباشه " بهش گفتم...

    ادامه مطلب
  • شنیدن ِ صدای آقای کوهن در اواخر دسامبر

  • نیلوبلاگ

    نیمه های شب بود. شب که چه بگویم، نه شب بود و نه صبح. ماشین را روشن کردم و راه افتادم. روزهای آخر دسامبر بود و هوا سرد بود. برف ِ اوّل صبح، یخ زده بود و همه خیابان ها را گرفته بود. بخاری ماشین را روشن کردم و سیگاری آتش زدم و صدای ضبط ماشین را بلند کردم. آهنگی از کوهن را گذاشتم و از این خیابان رفتم به آن خیابان و از این کوچه به آن کوچه. هیچکس را توی خیابان ها نمی دیدی. فقط من بودم و یخبندان و کوهن. ساعت 4 بود ؟ نمی دانستم. نمی شد اصلا هیچ چیزی را دانست، چه رسد به زمان. زیر نور ِ کم جان و رمق ِ یک چراغ ایستادم و از فلاسکی که همراهم بود، قهوه ریختم توی لیوانم. نور ِ نئون ِ آبی رنگ مغازه ای تعطیل، پیاده رو را رنگ می کرد و هوا را سردتر. انگار که برفِ آبی رنگ، حتا از برفِ سفید هم یخ تر بود. قهوه ر...

    ادامه مطلب
  • خانه روستایی

  • نیلوبلاگ

    راه ِ پُر و پیچ و خم ِ روستا را برگشتم و داستانِ نیمه نوشته ام را از خانه روستایی برداشتم و رفتم. هوا تاریک-روشن بود و باد مطبوع ِ خنکی بلند شده بود. درخت ها به آرامی تکان می خوردند و دل ِ آدم را تنگ ِ ندیدنشان می کردند. تخته سنگی پیدا کردم و نشستم کنار ِ جادّه تا او بیاید دنبالم. قرار بود یک هفته بیایم اینجا و بعد از یک هفته، توی بعد از ظهر ِ چهارشنبه بیایم و بنشینم اینجا تا او بیاید و با هم برگردیم خانه. اما او نیامد. هوا تاریک شد و شب شد. اما او نیامد. سیگاری از جیبم در آوردم و روشن کردم. فکر کردم حتما توی ترافیکی چیزی گیر کرده. بلند شدم و قدم زدم و دوباره ن...

    ادامه مطلب
  • خانه

  • نیلوبلاگ

    او دیگر چیزی نگفت. رفت و نشست روی طاقچه ی جلوی پنجره و سیگاری آتش زد و مشغول ِ تماشای خیابان ِ باران خورده ی اول پاییز شد. آدم هایی که از پیاده روها می گذشتند و ماشین هایی که روی آسفالت نمدار، به آرامی می راندند تا حادثه ای را سبب نشوند. اما توی هیچکدام چیزی آشنا نمی دید. چقدر دلش می خواست یک شبی، نیمه شبی، کوله اش را ببند و بزند به جادّه. نه که تصمیم بگیرد به همیشه رفتن، یا به بازگشتن، نه، فقط بزند به جادّه و دیگر تمشاچی ِ آدم ها و ماشین هایی که از خیابان و پیاده رو می گذشتند نباشد. برود و خودش را به راه بسپارد و بگذارد جایی کشیده شود که راه خواست. راهی که ن...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    خانه روستایی گیلان | خانه روستایی | خانه روستایی رودبنه | خانه روستایی فروشی | خانه روستایی مدرن | خانه روستایی مازندران | خانه روستایی در گیلان | خانه روستایی ارزان | خانه روستایی در شمال | خانه روستایی شمال