
شعری از ویلیام بلیک برایم می خواند. همانطور که تکیه داده به درخت و سیگارش را پُک می زند، شعری از ویلیام بلیک برایم می خواند و ازم می خواهد دراز بکشم روی زمین و چشم هایم را ببندم و با چشم های بسته زل بزنم به ستاره ها. بهش می گویم تو به شعر خواندنت ادامه بده. دلم می خواهد همانطور که شعر می خواند، خوابم ببرد؛ با صدای او خوابم ببرد. خوابم ببرد و توی خواب بتوانم خوابِ او را ببینم که دارد برایم شعر می خواند. از جایم بلند می شوم و کورمال کورمال خودم را به کنار رودخانه می رسانم. چوب جمع می کنم و آتشی روشن می کنم. توی روشنایی ِ آتش، چوب ماهیگیری ام را بر میدارم و می اندازم توی رودخانه و چیزی نمی...
ادامه مطلب