خرید بک لینک

شعری از ویلیام بلیک برایم می خواند. همانطور که تکیه داده به درخت و سیگارش را پُک می زند، شعری از ویلیام بلیک برایم می خواند و ازم می خواهد دراز بکشم روی زمین و چشم هایم را ببندم و با چشم های بسته زل بزنم به ستاره ها.

بهش می گویم تو به شعر خواندنت ادامه بده. دلم می خواهد همانطور که شعر می خواند، خوابم ببرد؛ با صدای او خوابم ببرد. خوابم ببرد و توی خواب بتوانم خواب ِ او را ببینم که دارد برایم شعر می خواند.

از جایم بلند می شوم و کورمال کورمال خودم را به کنار رودخانه می رسانم. چوب جمع می کنم و آتشی روشن می کنم. توی روشنایی ِ آتش، چوب ماهیگیری ام را بر میدارم و می اندازم توی رودخانه و چیزی نمی کشد که ماهی نه چندان بزرگی می گیرم. کبابش می کنم روی آتش و با سبزی های معطّر، طعم دارش می کنم و با نانی که از صبح برایم مانده می خورمش. کتاب اشعار ویلیام بلیک را از توی جیب کتم در می آورم و از روی شانس، صفحه ای را باز می کنم. هنوز شروع به خواندن نکرده ام که او با لباس های سرخ پوستی اش نزدیکم می شود و می نشیند توی بغلم. بهم می گوید برایم شعر بخوان. می خواهم با صدای تو خوابم ببرد. بهش می گویم او خواب بود وقتی که آمدم کنار رودخانه. آمدم کنار رودخانه و ماهی گرفتم و کباب کردم و خوردم. بهش می گویم می دانستم که او ماهی دوست ندارد. چیزی نمی گوید. سرش را روی سینه ام گذاشته و چشم هایش را بسته. برایش شعری از اشعار ویلیام بلیک را می خوانم و موهایش را توی دست هایم می گیرم و نوازش می کنم. صدای رودخانه است که می آید و صدای جیرجیرک ها و صدای سوختن چوبها توی آتش. او که خوابش می برد، کتاب را می بندم و کنارش دراز می کشم و بغلش می کنم. چشم هایم را می بندم و می خوابم.

چشم که باز می کنم، صبح شده است. او دارد با لباس سرهمی ِ آبی اش، توی آشپزخانه می چرخد و صبحانه را آماده می کند. بهش می گویم چرا زودتر از خواب بیدارم نکرد که با هم صبحانه را حاضر کنیم ؟ می گوید خیلی خواب بودی. داشتی توی خواب شعر می خواندی و من نشسته بودم بالای سرت و شعر خواندنت را می شنیدم.

می نشینم روی صندلی توی تراس و زل می زنم به آسمان و دریا. به خطی که این دو را به هم می رساند. مرغ های دریایی توی آسمان می چرخند و از توی خانه صدای آوازی پرتغالی به گوش می رسد. او هم می آید و می نشیند روی صندلی رو به رویی. بندی را دور سرش بسته. درست مثل سرخپوست ها. بهش می گویم امشب برویم توی جنگل بمانیم. درست مثل سرخپوست ها. آتش روشن کنیم، ماهی بگیریم و کباب کنیم و شعرهای ویلیام بلیک را بخوانیم. حتا می توانیم آهنگ های سرخپوستی بخوانیم و همه جا تاریک ِ تاریک که شد، برویم کنار رودخانه و توی بغل هم بخوابیم. جوری که انگار تمام دنیا همانجاست، جایی بین ِ ما و درون ِ ما و کنار ِ ما و جز آن، چیزی نیست. هیچ چیز.

+ ۱۳۹۶/۰۵/۱۶ 12:25 AM سیاوش |

برچسب: سُرخپوست, نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 28 مرداد 1396 ساعت: 1:33

صفحه بندی