ماشین را زدم کنار و نگه داشتم. توی جادّه هیچکس نبود و جز نور ِ مات و کم جان ِ ماه و چراغ های ماشینم، هیچ روشنایی به چشم نمی آمد. در ِ ماشین را کامل باز کردم و پاهایم را از ماشین بیرون آوردم. چراغ های بزرگ ِ ماشین را هم خاموش کردم و سیگاری روشن کردم و صدای دیلن را بالا بردم. " .. آهنگی برایم بخوان، من نه خواب آلودم و نه جایی برای رفتن دارم .. "
سیگار که تمام شد، ضبط ِ ماشین را هم خاموش کردم. اگر می آمد، حتما، حتا توی تاریکی و بی صدایی هم پیدایم می کرد. هفده سال ِ پیش باهاش همینجا قرار گذاشتم. و مطمئنم او اگر بیاید، با همین چراغ های کوچک ماشین هم پیدایم خواهد کرد. از ماشین بالا رفتم و روی سقف ماشین دراز کشیدم و زل زدم به ماه. صدای جیرجیرک ها می آمد و نسیم ملایمی که علف های بلند ِ کنار جادّه را می رقصاند.
چشم هایم را بستم و مثل همیشه، مثل همان هفده سال پیش، شروع کردم به تعریف کردن داستان برای خودم تا خوابم ببرد و خواب های خوب ببینم. برای خودم داستان مردی را تعریف کردم که با گیتارش به یک شهر کوچک میرود، جایی که هیچکس را نمی شناخت و کسی هم نبود که او را بشناسد. با پول ِ کمی که داشت، به یک کافه آرام و سوت و کور می رود و نوشیدنی می گیرد. همه با تعجّب نگاهش می کردند. صاحب کافه نزدیکش می آید و بهش خوشامد می گوید. بهش می گوید که یک سالی هست کسی از اینطرف ها رد نشده. " از وقتی جادّه جدید را زده اند، دیگر کسی از اینطرف نمی گذرد و خب هیچکسی هم نیست که به شهر مان بیاید. خودمانیم و خودمان "
او می گوید می تواند توی کافه اش آهنگ بزند و به جایش دو وعده غذا و یک جای خواب بگیرد. صاحب کافه قبول می کند و بهش می گوید که می تواند از هر وقت خواست کارش را شروع کند. او از همان موقع شروع می کند و می رود بالا و خودش را معرفی می کند. می گوید از این شهر به آن شهر می رود و توی هر شهر چند ماهی یا حتا یکسالی می ماند. آهنگ می زند و داستان آدم ها و خاطرات خودش را می نویسد و می رود. همین.
آهنگ که تمام می شود، همه برایش دست می زنند. غذایش را می خورد و سیگاری روشن می کند. به صاحب کافه کمک می کند کافه را مرتب و منظّم کند تا برای روز ِ بعد رو به راه باشد. شب هم همانجا می خوابد.
صبح زود توی شهر چرخی می زند و بر می گردد کافه و قهوه ای می نوشد و کارش را شروع می کند.
" گرد و غباری بر روی صورتم .. سپس صورت خونین رامونا را دیدم .."
تا ظهر زد و خواند و رفت که ناهار بخورد. نشست روی صندلی ِ کنار ِ پنجره. هنوز غذایش را شروع نکرده بود که دختری آمد و جلویش نشست. موهای قهوه ای بلند و چشم های روشن و خیره و دست های باریک و کشیده و نگاهی مهربان و آرام داشت.
به اینجای داستان که رسیدم، خوابم بُرد. روی همان سقف ِ ماشین خوابم بُرد و از خنکی هوا، توی خودم جمع شدم. خواب دیدم که با او توی ماشین نشسته ام و دارم توی جادّه می روم و آفتاب ِ درخشان ِ اول صبح، روی صورتش افتاده و صدای دیلن تمام جادّه را پُر کرده. توی خواب دیگر سیگار نمی کشیدم. حتا بسته سیگار و فندکی هم ندیدم. علف های سبز و زرد ِ کنار جادّه حسابی تکان می خوردند و آن دورها می توانستم نمایی از یک شهر ِ کوچک را هم ببینم که درست پایین تپّه قرار گرفته بود.
به شهر که رسیدیم، ماشین را بنزین زدم و به تنها کافه ی آنجا رفتیم و تخم مرغ و سیب زمینی سفارش دادیم. قهوه ای نوشیدیم و به صدای مردی که روی صندلی پایه بلند ِ جلوی کافه نشسته بود و گیتار می زد گوش دادیم. چیزی نگذشت که دختری هم به مرد اضافه شد و با هم شروع به خواندن کردند. دختری که موهای قهوه ای و نگاه مهربانش را از فاصله دور هم می شد تشخیص داد.
او بهم گفت کاش می توانستیم توی همین شهر بمانیم و هر روز بیاییم اینجا غذا بخوریم و به صدای این مرد و دختر گوش کنیم. ولی خب نمی شد.
ماشین را روشن کردم و راه افتادیم. صدای مرد و دختر تا بیرون ِ کافه هم می آمد. رفتیم و دور شدیم، در حالی که آفتاب ِ بعد از ظهر، علف های توی باد را طلایی کرده بود و جادّه، روشن و آرام بود.
برچسب: سفرجل,سفر,سفره عقد,سفر التكوين,سفر المزامير,سفر الرؤيا,سفر الامثال,سفر به گرجستان,سفر به ارمنستان,سفر الحوالي,
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد