خرید بک لینک

هر چه گشتم نتوانستم پیدایش کنم. او رفته بود. یادم می آید که بهش می گفتم آخر تو چه مرگت است ؟ و او چیزی نمی گفت و همانطور که صورتش را می خاراند، صدای ضبط صوت، صدای بنان را بالا می بُرد و نگاهش را به پنجره می دوخت. آن موقع بود که حتا می توانستم پُر شدن چشمهایش را هم ببینم.

نشستم روی صندلی دم ِ پنجره و لای پنجره را باز کردم. ضبط صوت را روشن کردم و تصنیفی از بنان را گذاشتم. دم دمای آخر شب بود و تهران داشت به خواب می رفت. آدم ها کمتر می شدند و سر و صدای ماشین ها می خوابید و مغازه ها هم بسته می شدند. ولی برای من فرقی نمی کرد. سیگاری آتش زدم. صدای زنگ ِ تلفن بلند شد. او بود. از پنجره پایین را نگاه کردم. رسیده بود دم ِ در. در را باز کردم و طولی نکشید که 4 طبقه را بالا آمد و از در ِ خانه تو آمد.

بهم گفت برگشته چون می دانسته من کسی را جز او ندارم. برگشته تا با هم بنشینیم به سیگار کشیدن و گوش کردن به صدای بنان. تا با هم زل بزنیم به خیابان ِ آخر شب و خالی شدنش.

با هم املت درست کردیم. غذا خوردیم و ظرف ها را شستیم. چای گذاشتم که دم بکشد. نشستیم دم ِ پنجره. بهم گفت نمی دانی چقدر احساس تنهایی می کنم. انگار که باز شده ام مسافر کوچولو. نمی دانی چقدر احساس غربت می کنم. انگار که تبعید شده ام به یک جایی که حتا اسمش را نشنیده ام. بهش گفتم چرا برگشتی ؟ گفت پس تو چه ؟ می دانم که تو هم جز من کسی را نداری و تو هم تبعید شده ای. رویم را برگرداندم. راست می گفت.

چای را ریختم و سیگاری روشن کردم. نه او چیزی می گفت و نه من. بنان بود فقط که می خواند.

بهش گفتم بیا جمع کنیم و با هم برویم. بزنیم به جادّه. برویم و یک جایی وسط راه، یک کافه – مسافرخانه بین ِ راهی بزنیم برای همه مسافرها. برای تبعید شده ها.

گفت دارد به همه سالهای قبل فکر می کند. گفت این روزها دارد به این می رسد که بیشتر از آینده و حال، گذشته است که ناشناخته و عجیب است. آن هم درست به همین دلیل که به نظر آشنا می آید. ولی خب نیست. آشنا نیست و هیچ آشنایی نیست که دست آدم را بگیرد و ببرد. ببرد اصلا همین جایی که تو می گویی. یک کافه-مسافرخانه ی بین راهی. با دیوار های سفید و سقف آبی. شب ها چراغ های نئون قرمز داشته باشد و از اتاق هایش صدای دوستی بیاید.

بهش گفتم حالا اینهمه قلمبه سلمبه حرف زدن چیست ؟ سیگار را خاموش کردم و صورتم را شستم. توی آینه هم او را می دیدم و هم خودم را. آخر ِ شب بود و من تا صبح بیدار بودم. چشم هایم سنگین و پُر شده بود. به او گفتم تلخی و شیرینی درست کنار هم هستند. زندگی ست دیگر و همین است که آدم را عاشق خودش می کند. اما او نبود. باز رفته بود و من هر چه گشتم پیدایش نکردم. خودم را هم پیدا نکردم. اتاق ها و آشپزخانه و دستشویی را هم حتا نگاه کردم. نه او بود و نه خودم. پس اینکه اینجا مانده بود که بود ؟

رفتم دم ِ پنجره. مردی را دیدم که کنار ِ خیابان، توی پیاده رو، به درختی تکیه داده بود و سیگار می کشید. صدای بنان را بالا بردم که او هم بشنود و با سیگارش کیف کند.

نور ِ آبی_سفید ِ مغازه های تعطیل شده رویش افتاده بود و او و دود سیگارش را شبیه یک نقاشی کرده بود.

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 28 مهر 1395 ساعت: 18:45

صفحه بندی