خرید بک لینک

آه ! بُروژ ! بُروژ ِ لعنتی ! دیشب توی خواب دیدم که بالاخره به آرزویم رسیده ام و رفته ام بُروژ و دارم توی خیابان هایش راه می روم و ساختمان هایش را نگاه می کنم و غرق ِ کیفم. حتا دختری اهل ِ بُروژ را هم دیدم که موهای بلندی داشت و آمد خودش را معرفی کرد و برایم نوشیدنی گرفت و رفت. اما موقع رفتن کاغذی آبی رنگ را روی زمین انداخت که انگار شماره اش را رویش نوشته بود. شب که شد، باز رفتم به کافه ی توی میدان و قهوه سفارش دادم و خیره شدم به برج. تلفنم را از جیبم در آوردم و شماره ی دختر را گرفتم. آنطرف خط، صدای خودم را شنیدم که داشتم الو الو می کردم. از این طرف سلام کردم و آن طرف، باز صدای خودم آمد که گفت " احمق فکر کردی الان دختره گوشی رو بر می داره و تا نیم ساعت دیگه هم خودشو می رسونه بهت. با هم شام می خورید و نوشیدنی می خورید و احتمالا میرید به اتاقت توی هتل ِ رو به کانال ِ آب و .. بقیه ماجرا هم که معلومه ! نه از این خبرا نیست. اینجا بُروژه. تو که بهتر از هر کسی میدونی بُروژ کجاست ؟! "

تلفن را قطع کردم. راست می گفت. من سالها به این شهر لعنتی فکر کرده بودم و سالها درباره این شهر لعنتی مقاله و کتاب خوانده بودم. بعد از قهوه ام سیگاری آتش زدم و زل زدم به عابرانی که از میدان می گذشتند. قطره اشکی از چشمم در آمد و روی صورتم آمد پایین. دلم تنگ بود. چرایش را نمی دانستم. فقط مطمئن بودم حالا که به این شهر آمده ام باید کار را یکسره کنم. کاغذ آبی رنگ را که دختر شماره اش را روی آن نوشته بود، کردم زیر شیشه ی روی میز؛ کنار کاغذ ها و عکس های دیگری که زیر ِ شیشه بودند.

راه افتادم توی خیابان ها. یکی داشت با آکاردئون آهنگ "سلطان قلب ها " را میزد و یکی دیگر، چند متر آنطرف تر داشت آهنگ ِ " گرین فیلدز " را می خواند.

تفنگم را از جیب ِ کتم در آوردم و آماده اش کردم. از برج رفتم بالا و توی بلندی ایستادم. باد تندی می وزید. از آن باد هایی که روحم را از زمین بلند می کرد و به آسمان ها می بُرد. تفنگ را روی شقیقه ام گذاشتم. انگشتم را روی ماشه گذاشتم. هنوز کار را تمام نکرده بودم که دختر از پشت دست انداخت و تفنگ را پرت کرد پایین. مرا در آغوش گرفت. صورتش را نمی دیدم اما شانه هایش می لرزید. محکم توی بغلم گرفتمش و گفتم که بهش زنگ زده ام. چیزی نگفت. صورتش را که خیس شده بود با آستین بلوزش پاک کرد و گفت بیا تا صبح بنشینیم لبه برج و پایین را نگاه کنیم و توی این باد کیف کنیم. نشستیم و پاهایمان را آویزان کردیم. آدمهایی که آن پایین، توی میدان بودند با تعجب ما را به هم نشان می دادند. چراغ های کلیساها و ساختمان های قرون وسطایی بُروژ روشن شده بودند و شهر بیشتر از همیشه شبیه افسانه ها بود.

از خواب که بلند شدم، هیچکس کنارم نبود. تنها بودم. فقط روی میز ِ کنار تخت، کاغذ آبی رنگی بود که رویش چیزهایی به یک خط نا آشنا نوشته شده بود. خطی که انگار مال ِ یک دوره ی گمشده ای از تاریخ بود. نمی فهمیدم رویش چه نوشته بود. ولی باید می فهمیدم. باید می گشتم و می گشتم و می فهمیدم این خط مال چه دوره ای بوده و می فهمیدم روی کاغذ چه نوشته شده.

+ ۱۳۹۶/۰۳/۰۱ 12:12 AM سیاوش |

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 10 خرداد 1396 ساعت: 6:05

صفحه بندی