خرید بک لینک

از هیاهوی آدم ها بیرون آمدم و در ِ خانه را باز کردم و رفتم توی خانه. پنجره ها را کیپ کردم و لباس هایم را درآوردم و دوش گرفتم. بیرون آمدم و دراز کشیدم روی کاناپه ی وسط هال و زل زدم به تلویزیون که خاموش بود و فقط تصویر محوی از خودم داشت. چقدر دلم می خواست بنویسم. چقدر دلم می خواست می نوشتم از خودم و از همه روزهایی که می گذرانم، که گذراندم. از آدم هایی که آمدند و رفتند و می آمدند و احتمالا می رفتند. و ثبت می شدم؛ جایی روی این سیارّه آبی و خاکی و خوش آب و هوا. آن وقت شاید روزی کسی پیدا می شد که سنگی پیدا می کرد با نوشته هایی ریز. داستان سالهایی از یک زندگی را پیدا می کرد. و خب او حتما تنها کسی بود که می توانست همه چیز را بداند.

پخش را روشن می کنم و جایم را عوض می کنم. با خودم فکر می کنم این لحظه یکی از آرام ترین لحظات زندگی ام است. اما چقدر دلم می خواهد آرام ترین لحظه ی زندگیم با بالغ ترین لحظه اش گره بخورد و می دانم که آن لحظه، بزرگترین لحظه می تواند باشد. و تصویر مردی را می بینم که من هستم و با لیوانی از چای به لیمو، نشسته روی صندلی گرم و نرمی و به صدای " کوهن " گوش می کند. بی فکر و خیالی از دیگران، کامپوترش را روشن می کند و بنا می گذارد به نوشتن ِ داستانی طولانی و تلخ و شیرین، پُر از شخصیت های جور و واجور، پُر از فراز و فرود. داستانی با صدای گرفته ی مردی که لبخند کوچکی روی لبش است و می داند که هر لحظه ی داستان، چقدر واجب است. واجب است که نوشته شود و اگر نوشته نشود، انگار که تکّه ای از یک پازل گم شده است و جایش خالی مانده.

چای را سر می کشم و صدای کوهن را بالاتر می برم. هیچکس نیست. فقط خودم هستم. چقدر دلم می خواهد بنویسم. چقدر دلم می خواهد این داستانی که نوک زبانم است، بیاید روی انگشت هایم و نوشته شود.

+ ۱۳۹۶/۰۷/۲۴ 2:30 AM  سیاوش |

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 1:20

صفحه بندی