گریه اش بند نمی آمد. باد سردی توی صورتش می خورد و دست هایش بی حس شده بودند. قبل از هر حرفی گفت که مطمئن باش تمام اینها خیالات است و رویا. بعد با آستین صورتش را پاک کرد و تعریف کرد که توی سرش فقط خودش است و معشوقه اش. و آنها دیوانه ی هم هستند و درست مثل اولین باری که دو عاشق دست ِ هم را می گیرند، می توانند هر چیزی را کنار بزنند برای دست های هم.
اما باز گریه اش شروع شده بود و گفت که چطور تمام شب را توی خیابان ها بوده و تمام شب را توی دنیا نبوده. چطور آرزو کرده که کاش کسی بود، کسی بود که دست هایش را می گرفت و او اینقدر شبیه موجودی آمده از سیّاره ای دیگر نمی شد.
صورتش را پاک کردم و برایش از سواحل فلوریدا گفتم. از اینکه آنجا همیشه گرم است. اما او گریه اش بند نمی آمد. قبل از آنکه بیایم چیز ِ دیگری بگویم، او رفت. رفت و طولی نکشید که فقط من ماندم و نیمکت ِ سردی رو به خیابان و صدای شاعری کولی که با لباسی پاره پوره شعری قدیمی را می خواند. از توی شعرش، دختری بیرون آمد شبیه معشوقه ی او. آمد و نشست کنارم. دستم را گرفت و گفت حالا اینجا هستم و با تو هستم. گفت می توانیم تا صبح توی خیابان ها راه برویم و فکر کنیم تمام شهر برای ماست. بهش گفتم پس او چه می شود ؟ او که تمام شب را از دوری ات گریه کرد، از غیبت ِ عشق و دیوانگی ات گریه کرد و نفسش بند آمد. گفت او اینجاست. کمی آنطرف تر نشسته. برگشتم آنطرف اما او نبود. دختر هم نبود. رفته بود و باز فقط من بودم و نیمکتی سردتر از قبل و خیابانی که دیگر خالی از انسانها شده بود. پاهایم خواب رفته بودند و نای بلند شدن نداشتم. سیگاری آتش زدم. گلویم گرفته بود و چشم هایم تار شده بود. صدای معروف ترین آهنگ ِ عاشقانه تاریخ توی گوشم پیچیده بود. هی با خودم می گفتم کاش کسی بود، کاش کسی بود که دست هایم را می گرفت. روی نیمکت دراز کشیدم و چشم هایم را بستم. با دختری توی سواحل لیسبون بودیم و بستنی می خوردیم. تا آمدم بغلش کنم، پریدم از خواب و باز روی نیمکتی به سردی بستنی ِ یخی دراز کشیده بودم. او جلوی نیمکت ترمز زد. هنوز داشت گریه می کرد. بهش گفتم بس است دیگر. گفت خودت چرا اینجایی ؟ گفتم نای بلند شدن ندارم. سوار ماشینم کرد. توی پخش ماشین داشت عاشقانه ترین آهنگ تمام تاریخ بشریت را گوش می کرد. گفتم می شود صدایش را زیاد کنی ؟ قبل از آنکه صدا را بالا ببرد، برایم شعری خواند و گفت بیا برویم توی جادّه ای خارج از شهر. آنجا می توانیم زیر درختی بنشینیم و برای هم داستان تعریف کنیم. داستان هایی از سواحل فلوریدا و لیسبون.
شیشه های ماشین پایین بودند. هر دو گریه می کردیم و باد سردی توی صورتمان می خورد. اما همزمان، در ساحلی توی فلوریدا، یا شاید ساحلی در لیسبون، با معشوقه هایمان قدم می زدیم و خیالمان نبود. آنجا، دنیایی نبود، فقط ما بودیم و فاصله ی خیلی خیلی کمی که بین انگشتهایمان بود.