خرید بک لینک

من و ماه و جادّه ای تاریک. این تمام چیزی بود که می شد گفت. خب البته صدای غریب زنی هم بود که هر چه بیشتر من را از پیرامونم جدا می کرد.

بعد از آن فقط سکوت بود. سکوت بود. جادّه ای و چراغ هایی زرد و رویایی که به یک تراس در خانه ای روی یک بلندی ِ رو به اقیانوس ختم می شد. باد خنکی که از آنسوی آبها بلند شده بود و توی صورتم می خورد و زنی اسپانیایی که لباس سفید- آبی ِ نرم ِ یکسره ای تن کرده بود و می رقصید و آواز می خواند و هر از گاهی می آمد کنارم و دست به صورت و سرم می کشید و می بوسیدم و می رفت.

بلند شدم و پیش آنکه حتا خودم بفهمم، پرت شدم پایین و افتادم ته اقیانوس. جایی که آبی ِ تیره بود و هیچکس و هیچ چیز نبود جز آب. تنها بودم. نشستم کف اقیانوس و مثل زمانی که به تنهایی زیر ِ دوش آب ِ حمّام می نشستم و زانوهایم را بغل می کردم، رفتم توی خودم و فکر کردم که خب دیگر تنهایی چیزی نیست که آسیبی بهم بزند. دیگر آنقدر سال گذشته که تنهایی چیزی نیست جز خودم. خودم که توی جزیره ای دور افتاده، زندگی می کنم و هیچ لباسی به تن ندارم. و زیر دوش ِ حمّام، همان جزیره بود. فقط بدی اش این بود که توی آن جزیره، دلت می گرفت و دلت تنگ می شد و این دو توی عمیق ترین جای وجودت می نشستند، اما هیچکسی نبود که حواسش به اینها باشد و فقط خودت بودی و اقیانوس و آفتاب و بادی که می آمد توی صورتت و حالت را غریب تر می کرد؛ حالت را می بُرد به جایی بین یک شادی و غم ِ توامان.

از جایم پا شدم و با حرکت ِ دست هایم آمدم روی آب. آمدم توی ماشین، وسط جادّه ای تاریک-روشن. این وسط صدای زنی هم بود که آواز غریبانه ای را برای عشق ِ از دست رفته اش می خواند.

من بودم و ماه و این صدا و لبخند کجی که روی صورتم بود. و خب جادّه ای که که قابل وصف نبود؛ انگار سرچشمه ی رودخانه ای بود که عشّاق در آن شنا می کردند، بی هیچ لباسی، بی هیچ کسی جز خودشان و عشق و ماه.

+ ۱۳۹۶/۰۷/۰۹ 1:43 AM  سیاوش |

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 26 مهر 1396 ساعت: 1:20

صفحه بندی