خرید بک لینک

 

همه جا را برف گرفته بود. ساعت 1:45 دقیقه بعد از شب بود. چند ساعتی بارش قطع شده بود و نیم ساعتی بود که باز شروع شده بود. هوا ده درجه زیر صفر بود و من، نشسته بودم جلوی تلویزیون و یک فیلم قدیمی را گذاشته بودم و لیوان شیر گرم را دستم گرفته بودم و توی هپروت سیر می کردم. توی خیالات ناتمامی که از سر و کول ذهنم بالا می رفتند.

بلند شدم و رفتم دم پنجره. آخ که چقدر دلم می خواست حالا او هم بود و با هم به تماشای منظره ی بیرون ِ پنجره می نشستیم. به یک سفیدی و سکوت مطلق که انگار هیچ چیزی توی دنیا نمی توانست خرابش کند. نمی توانست حتا نزدیکش شود. و ما، درست مثل فاتحان یک قلُه ی خیلی بلند، پشت پنجره می ایستادیم و از بالا، به گم بودن مان توی این سکوت بزرگ نگاه می کردیم.  او برایم شعر می خواند و من برایش داستان می خواندم. داستان مرد و زنی که روی برف ها قایق سواری می کردند و هر چه می رفتند برف تمام نمی شد. آنقدر می رفتند تا می رسیدند به یک کلبه ی چوبی که وسط یک شهر کوچک بود. کلبه را تعمیر می کردند و شومینه اش را روشن می کردند و با دو لیوان شیر ِ گرم، جلویش می نشستند و از آدم های شهر می گفتند و از راهی که آمده بودند.

کافه ای راه می انداختند و اتاق های کلبه شان را به مسافران می دادند. با مردم شهر دوست می شدند و برای همیشه آنجا می ماندند.

صبح ها برای خودشان و مسافرهایی که پیش شان بودند، سوسیس و تخم مرغ درست می کردند و نان تازه می آوردند و قهوه می آوردند. عصرها دور شومینه می نشستند و آهنگ هایی از " جون بائز " را می خواندند. و مرد، موهای بلند زن را توی دست هایش می گرفت و نوازش می کرد. و گونه هایش را و چشم هایش را و لب هایش را.

نشستم روی صندلی ام. هوا شناسی گفته بود بارش برف تا چند روز ادامه پیدا می کند. آهنگی برای خودم گذاشتم که پخش بشود. او داشت می آمد. گفته بود که به محض اینکه راه باز شود، می آید و، می آید توی بغلم. برایم شعر می خواند و من برایش داستان می خوانم. 

 

+  ۱۳۹۶/۱۱/۰۹ 2:8 AM&nbsp  سیاوش  | 

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: سه شنبه 24 بهمن 1396 ساعت: 17:17

صفحه بندی