این نوشته، این کلمه ها فقط یکبار اتفاق میفتند؛ آنهم فقط در اینجا. اینکه ساعت 4 صبح بود و هوا تاریک بود هنوز. او خواب بود و من خواب و بیدار. جاده فقط برای ما بود. با درخت های کهن سالش و آسمان میلیون ساله اش.
و چشم که به هم زدیم، در رامسر بودیم. در خانه ای قدیمی و حیاط دار که در آن صدای حیوانات می آمد و بوی بهارنارنج. ما چرت بهارنارنجی مان را می زدیم و من تازه به یاد می آوردم که چه سالهایی عاشق بهارنارنج بودم و چه سالهای زیادی که عاشق باد بودم و ابرها و درخت ها.
او را نگاه می کردم و به تمام زندگی ام فکر می کردم. به تمام زندگی. بی آنکه بیدارش کنم، می رفتم توی بالکن می نشستم و به سایه ی کوه های پُر از درخت زل می زدم.
همینجا بود که نوشته را نگه می داشتم. برای ابد می ایستادم به تماشای لحظه ای که فقط بوی بهارنارنج داشت.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد