درست جلوی پای من ایستاد و بوق زد. سرم را خم کردم اما صورتش را درست ندیدم. فقط صدایش بود. صدای آشنایی که گفت بنشینم توی ماشین و من هم نشستم. گفت اول می رویم کنار میدان تجریش و یک لیوان چای داغ می نوشیم. بعد هم می رویم کبابی منصور و یک پرس کوبیده می گیریم با نان داغ و ریحان تازه. آمدم بهش بگویم ساعت از 11 شب هم گذشته و بعید است در این شب سرد زمستانی، چای پیدا شود در تجریش و کبابی منصور هم که دیگر حتما تعطیل کرده است و اصلا بر فرض که تعطیل هم نباشد، آخر کدام آدم عاقلی نصف شب می نشیند به خوردن کوبیده ؟! هان ؟ تا آمدم بگویم ضبط ماشین را روشن کرد و آهنگی از بنان را پخش کرد.
من به تصویر خیابان ولیعصر در شیشه ی جلوی ماشین زل زده بودم و او هم مشغول رانندگی بود. صدای بنان روی تصاویر بود و گه گاه صدای بوقی از لای درزهای ماشین خودش را پهن می کرد روی آهنگ.
برگشتم به سمتش و نگاهش کرد. گوشواره های بزرگ انداخته بود به گوشش و موهایش کوتاه کوتاه بود. شال به سرش نبود که خب البته مویی نداشت که شال بخواهد ! گفتم " تو کی هستی اصلا ؟ "
چیزی نگفت. نه که فقط چیزی نگوید، نه، انگار اصلا نشنید چیزی.
گوشه ای از میدان نگه داشت و رفت بیرون و چیزی نگذشت که با دوتا چای برگشت. گفت بیا اینم چای !
گفتم نگفتی کی هستی ؟
دو تا سیگار از جعبه سیگاری که توی داشبورد بود درآورد و روشن کرد. یکی ش را داد به من و یکی ش را خودش گرفت دستش.
من هیچکسی نیستم. من فقط یک خاطره ام که اومده سراغت. من یک خاطره ام از سی و خرده ای سالگیت. تو الان هفتاد ساله ای و تهران زندگی نمی کنی. سالهای سال هست که از این شهر و کشور رفتی و من یک خاطره ام که توی خواب اومده سراغت.
به سیگار پُکی زدم و جرعه ای چای سر کشیدم. دختر خوشگلی بود. حالا چه فرقی می کرد که خواب و خیال بود یا واقعی، خوشگل بود.
گفت الان هم بیا خودت بنشین پشت فرمان و برو سمت منصور که حسابی گرسنه ام. گفتم مگه خاطرات هم گرسنه میشن ؟ گفت اصلا گرسنگی مال خاطراته. آدم توی زندگی واقعی فقط توهم گرسنگی و تشنگی و باقی چیزا را داره.
خیابان های تهران درخشان و خلوت بودند. دست دختر را گرفته بودم و به سمت خیابان یوسف آباد می رفتم. ساعت از نیمه شب هم گذشته بود اما حتما منصور باز بود. حتما که باز بود و بوی کبابش تا کیلومترها آنطرف تر هم می آمد.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد