فیلم تنها در خانه را می دیدم اما تنها نبودم. لیوان قهوه ام را گرفته بودم توی دستم و هر از گاهی جرعه ای می نوشیدم. سال نوی میلادی بود و به نو شدن فکر می کردم. به هر جور نو شدنی که می توانست هستی بخش باشد.
به یک ماشین فورد فکر می کردم و جاده ای که به سمت مونت گومری می رفت و کیلومتر ها مانده تا مقصد؛ یک متل داشت با چهار اتاق شبیه به هم.
و البته به خانه ای فکر می کردم که از بالکن اش می شد دریا را دید و صدای آملیا رودریگز را شنید.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد