خرید بک لینک

حالا که این را می نویسم، هفدهم مهرماه سال نود و هفت است. دانشمندان گفته اند کمتر از پانزده سال دیگر اوضاع گرمایش زمین به جایی خواهد رسید که احتمالا زندگی خیلی خیلی سخت و چیزی شبیه ناممکن خواهد شد. اما این فقط یک خبر نه چندان مهم است میان تمام خبرهای مهم؛ از بالا و پایین رفتن قیمت ها گرفته تا منازعات سیاسی تا اخبار ورزشی. بله، این فقط یک خبر کوچک است برای پُر شدن صفحه اخبار.

اما خب برای من، این مهمترین خبر است و پانزده سال، که در واقع چیزی کمتر از پانزده سال، کوتاه ترین زمان ممکن. اما دیگران مشغول کارهای روزمره شان هستند.

اول صبح، به زور از خواب بیدار می شوم تا برای انجام یکسری کارهای اداری، هر چه سریعتر خودم را به بانک برسانم. توی راه هستم که باز یاد خبری که داشنمندان اعلام کرده اند می افتم. غریب است و کمی دور از ذهن. اما وقتی نشانه های کاملا واقعی و منطقی برایش وجود دارد، معنی اش این است که فقط چون تجربه ی اینطور چیزی وجود نداشته غریب به نظر می آید.

کارهایم را انجام می دهم و بیرون می آیم. تا ظهر چند ساعتی وقت دارم و مدتهاست با خیال راحت خیابان انقلاب را پیاده گر نکرده ام به سمت میدان. از چهارراه ولیعصر راه می افتم به سمت میدان انقلاب. آفتاب ِ درخشان می تابد و هوا نه گرم است و نه سرد. برگ های درختان زیر نور خورشید می درخشند و گوش کردن به حرف های آدم ها هنوز جذاب ترین کار ِ نه چندان مودبانه دنیاست.

به چهارراه وصال می رسم. هیچوقت اهل رفتن به کافه فرانسه نبوده ام و همیشه سعی کرده ام برایم شبیه یک جای افسانه ای که راهی بهش ندارم باقی بماند. جایی که نگاهش به مهمترین چهارراه زندگی ام است. اما امروز فرق می کند. حتا بدون اینکه اتفاق خاصی افتاده باشد فرق می کند. احساس می کنم وقت خیلی کم است. همیشه این احساس را داشته ام اما حالا انگار برگه تایید اینکه وقت خیلی کم است را هم گرفته ام ! پس باید حتا آن اندک چیزهایی که از دستم در رفته اند را هم به دست بیاورم و نگذارم از این پس هیچ لحظه ای از زیر انگشت هایم لیز بخورد. می روم توی کافه فرانسه میگیرم. زل می زنم به چهارراه. اینجا تهران نیست. آتن است و یا شاید جایی خارج از آتن و میان درّه ها و رو به دریاچه ای میلیون ساله. عاشق و معشوقی جلوی دریاچه نشسته اند و هم را در آغوش گرفته اند و آنطرف پدر و مادری با بچه هایشان بازی می کنند.

قهوه ام را سر می کشم و راه می افتم. نرسیده به میدان است که مغازه لوازم التحریری که مجسمه هم می فروشد مثل همیشه چشمم را می گیرد. نمی دانم، اما گمانم حداقل 10، 12 سال است که نشده من از جلوی این مغازه رد شوم و با خودم نگویم چقدر دلم یکی از این مجسمه های گچی را می خواهد. همیشه منتظر مانده ام روزش بیاید. امروز ولی بی هیچ فکری رفتم توی مغازه، مجسمه زنی که شبیه الهه های یونانی بود را خریدم و آمدم بیرون. تمام راه دلم پر می کشید برای هر لحظه دیدن مجسمه. انگار که واقعا این مجسمه، سالها منتظر من مانده بود، همانطور که من منتظرش مانده بودم.

امروز هفده مهر ماه از سال نود و هفت شمسی است. گفته اند پانزده سال، که کمتر از پانزده سال دیگر، زمین جایی شبیه فیلم های علمی تخیلی می شود. اما راستش برایم مهم نیست. دیگر مطمئن شده ام وقت چقدر کم است. پس باید همه چیز را ببینم، بشونم، لمس کنم، بو کنم. باید بیشتر زندگی کنم، خیلی بیشتر. باید زندگی کنم. باید زندگی کنم.

الان هم که این را می نویسم، نشسته ام کنار یک الهه ی یونانی، کنار الهه ی حیات و زندگی و با هم خیره شده ایم به دریاچه ای که رو به رویمان است. از لیوان قهوه مان بخار آرامی بیرون می آید و صدای موسیقی دل انگیزی تمام محیط را پُر کرده است.

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: پنجشنبه 23 اسفند 1397 ساعت: 5:04

صفحه بندی