تصویر دیگری به ذهنش نمی آمد؛ فقط خانه ای بود با چراغ های نه چندان زیاد و با وسایلی به رنگ های گرم. صدای بنان توی خانه پیچیده بود و حتا انگار بالکنی هم بود که رو به خیابان داشت و خیابان هم انگاری بالاتر از میدان دربند بود. هوای خنک روز ِ اول پاییز لا به لای درخت ها می پیچید و او، روی صندلی اش دم ِ بالکن نشسته بود و به آرامی به سیگارش پُک می زد و خیره مانده بود به خیابان و درخت ها که توی باد تکان می خوردند.
فقط همین تصویر بود که جایی توی ذهنش جا خوش کرده بود و تکان هم نمی خورد. شبیه یک نقاشی ابدی ازلی از مفهوم آرامش.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد