حالا که این را می نویسم، شده ام سی ساله. دلم می خواهد بنشینم به خواندن " من تا صبح بیدارم " مدرس صادقی. به صفحات آخرش که دارد از یک دست بازی پینگ پونگ با مریم می گوید و از اینکه چرا مغازه های لعنتی شب ها تعطیل می کنند و چرا شب ها اصلا همه جا تعطیل است. که شبانه روز هم شبانه روز قدیم.
بله، فکر می کنم من هم مثل شخصیت اصلی این داستان بوده ام. یا خیلی داستان های دیگر. من هم 30 سال برای خودم زندگی کرده ام. بیشتر اوقات غمگین بوده ام و روزهایی هم سرخوش. اما برای خود زندگی کردن یعنی اینکه غم و سرخوشی تان عمیق ترین است. یعنی اینکه وسط جفت شان با تمام وجود زندگی را احساس می کنید. وسط جفت شان عاشق هستید و باد که می وزد، لبخند به لبتان می آید. وقتی به درخت ها که زیر نور آفتاب بعد از ظهر می درخشند نگاه می کنید، بی اختیار به خودتان می گویید هیچ چیز مهمتر از این تصویر نیست، هیچ چیز.
برای خود بودن یعنی اینکه احساس می کنید هیچ چیز نیستید اما همه چیز را دیده اید و همه چیز بوده اید. یعنی که هیچوقت هیچ چیز برای از دست نداشته اید و ندارید. یعنی می توانید شبانه، خیابان های تهران را پیاده گز کنید و به تمام سالها فکر کنید. به تمام سی سال و به یازده سال از این سالها که همه چیز را در یک " اتوبوس آبی " گذاشته اید؛ تمام عشق هایتان و تمام روزهایتان و تمام بادهایی که وزیده ست و تمام آفتابی که روی صورتتان افتاده است.
من سی ساله شده ام. عدد قشنگی ست و راستش با وجود تمام سختی هایی که این روزها از سر و کول مان بالا می رود، دلم می خواهد همچنان عاشق بمانم و دیوانگی کنم. توی خیابان ها راه بروم و دست در جیب و سوت زنان به در و دیوار و پنجره ها نگاه کنم. خیابان ولیعصر را بروم بالا و به یک آهنگ کانتری گوش کنم که دارد از یک بهشت موعود حرف می زند. یا به آهنگی از داریوش رفیعی گوش کنم. ونک را که رد کردم صدای آهنگ را قطع کنم و بروم تا پارک ملت. روی نیمکتی از نیمکت های نرسیده به پارک بنشینم و سیگاری آتش بزنم و زل برنم به دکّه دار ِ روزنامه فروش که دارد تعطیل می کند.
ساعت از 12 شب هم گذشته و دیگر تک و توک آدمی را می شود توی خیابان ها دید. اما اتوبوس ها هنوز کار می کنند. می روم توی ایستگاه و منتظر اتوبوس می مانم و به محض آمدنش، می روم بالا و روی یکی از صندلی های کنار پنجره اش می نشینم. چراغ های نئون مغازه های سبز و زرد و قرمز و آبی می شوند و بوی پاییز بلند شده است. بوی خنک و عجیبی که غم و شادی اش یکجوری درهم رفته که نمی شود هیچکدامش را از آن یکی تشخیص داد.
پارک وی را رد می کنیم و چیزی نمی گذرد که از باغ فردوس هم می گذریم. نرسیده به تجریش پیاده می شوم. تجریش خنک تر از جاهای دیگر هم هست. می روم توی میدان و از کبابی کنار خیابان یک سیخ کباب و یک نوشابه سیاه تگری می گیرم. دلم می خواهد بروم تا میدان دربند. داریوش رفیعی پخش می کنم و تجریش را به قصد دربند می روم بالا. داریوش رفیعی دارد گلنار را می خواند و بعد جمشید شیبانی شروع می کند به خواندن بی تو. در خیابان دربند فقط صدای رودخانه ست که می آید. هیچکس اینجا نیست. حتا هیچ چراغ خانه ای نیست که روشن باشد. همینطور که می روم بالا، روی پله های دم خانه ای می نشینم. آنطرف خیابان بالاخره خانه ای را می بینم که چراغ هایش روشن است و ازش صدای خیلی آرام موسیقی می آید. مدرس صادقی دارد از خیابان می گذرد و بلند بلند صفحه آخر " من تا صبح بیدارم " را می خواند. می خواند و می گذرد و باز فقط صدای رودخانه است. و صدای موسیقی خانه آنطرف خیابان. انگار که بنان است که دارد پخش می شود.
کسی می آید پشت پنجره. با اینکه فاصله نسبتا زیاد است اما می توانم صورتش را ببینم. خودم هستم. خودم هستم در سالهای بعد. شاید ده سال یا بیست سال یا حتا سی سال بعد. خود ِ سالهای بعدم همانطور که به من زل زده است، با کسی حرف می زند و طولی نمی کشد که زنی هم می آید کنارش می ایستد. موهایش را بالای سرش جمع کرده و یک لیوان نوشیدنی دستش است. هر دو به من نگاه می کنند؛ خود سالهای بعدم و زنی که کنارش ایستاده. مدرس صادقی باز سر و کلّه اش پیدا می شود و می آید کنارم می ایستد و می گوید که زنی که کنار خود ِ سالهای بعدت ایستاده مریم است. همان که دلت لک زده بود برای یک دست بازی پینگ پونگ باهاش. و حالا انگاری که سالهاست کنار هم هستید. صبح و شب و همیشه هم پینگ پونگ بازی می کنید و شبانه هم شده درست مثل شبانه روز قدیم. عاشق هم هستید و ملالی نیست جز دوری گاه به گاه تان.
سیگاری آتش می زنم. من و مدرس صادقی اینطرف نشسته ایم و من ِ سالهای بعد و زن، در خانه آنطرف خیابان دم پنجره ایستاده ایم. صدای بنان تمام دربند را برداشته. باد خنکی می وزد و من حالا دیگر سی سال است که زندگی می کنم.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد