" پیش از خواندن این نوشته، نوشته قبل را بخوانید "
انوشیروان حمیدی توی کازینو و پشت ِ میز بود، اما خیالش رفته بود به سالهای خیلی دور. به جوانی اش و فروشگاه موسیقی که او از کارکنانش بود. به دختری که چشم های سیاهی داشت و همیشه چشم هایش پُر بود و آواز می خواند. خیلی نگذشت از آشنایی اش با دختر که در یک صبح چهارشنبه، رفتند به محضری نزدیکی های میدان تجریش و ازدواج کردند. عاشقانه و دست در دست هم آمدند بیرون و خودشان را به بک کبابی رساندند و کباب کوبیده خوردند و نوشابه سیاه ِ تگری.
دختر آواز می خواند و انوشیروان حمیدی در فروشگاه موسیقی کار می کرد. عصرها در خیابان تخت جمشید قدم می زدند و به سمت خانه شان می رفتند. آن موقع، آقای حمیدی 21 ساله بود و دختر 20 ساله. خانه ای اجاره کرده بودند در خیابان آبان و کمی بالاتر از خیابان تخت جمشید. شب ها با هم غذا درست می کردند و بنان پخش می کردند. چیز دیگری از دنیا نمی خواستند.
انوشیروان حمیدی و دختر، عاشق هم بودند. سال 1326 بود.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد