شب، تک و تنها، وسط گالری نشسته بودم و زل زده بودم به حیاط و حوض ِ وسطش. غرق در آرامشِ غریب و گاهی ترسناک ِ عمارت ِ مسعودیه بودم. صدای ادیت پیاف توی سالن پیچیده بود. چند ماه بود که آمده بودم اینجا ؟ یادم نمی آمد. تنها چیزی که یادم بود، شبی در اوایل زمستان بود که کریمخان را می رفتم به سمت ِ ولیعصر. تلفنم زنگ خورد و من از فردایش شدم بخشی از عمارت مسعودیه. چند باری که به آنجا رفته بودم، مانده بودم در خوشبختی آدمهایی که در جای عجیب و غریبی مثل ِ مسعودیه کار می کردند. و حالا، خودم شده بودم یکی از آنها. چند ماه بود که آمده بودم مسعودیه ؟ یادم نمی آمد. نشسته بودم روی کاناپه ی وسط ِ گالری و به حیاط زل زده بودم. شب بود. بچه های گالری ِ کناری می گفتند آقا رضا، باغبان مسعودیه، شب ها صدای موجودات ِ عجیبی را توی حیاط می شنود. و حالا، من هم انگار داشتم همان صداها را می شنیدم. صدای زنها و مردهایی که در رفت و آمد بودند اما دیده نمی شدند.
صدای ادیت پیاف را بالا بُردم. بارها بهم گفته بودند که مردم اعتراض کرده اند در یک جای تاریخی چرا باید آهنگ خارجی پخش شود. مردم به خودم هم می گفتند. می گفتند " آقا حیف نیست توی یک جای این شکلی آهنگ خارجی می گذارید؟ " نمی فهمیدم یعنی چه ! من عاشق بنان و دلکش و روح انگیز بودم، اما این دلیل نمی شد که در یک جای تاریخی خودم را از صدای ادیت پیاف محروم کنم. یا از صدای ملودی گاردت، یا سیناترا. خب حتما حواسم بود موزیکی پخش کنم که به فضا بخورد اما خب این موزیک می توانست مال هر جای دنیا باشد.
صدای ادیت پیاف را بالا بُردم اما صداهای عجیب و غریب همچنان می آمدند. عمارت خلوت بود، اما انگار پُر از آدم بود. پُر از کسانی که به چشم ِ من نمی آمدند. سیگاری از جیبم برداشتم و رفتم توی حیاط. یک ساعت دیگر باید توی عمارت می ماندم. همه رفته بودند و فقط من مانده بودم. حتا کافه هم تعطیل بود. سیگارم را کشیدم و کمی کنار حوض نشستم. در و دیوارها داشتند با من حرف می زدند. از کسانی که آمده بودند و رفته بودند. از ظل السلطان که انگار از بدنام ترین آدمهای آن دوران بود و این عمارت برای او بود. نگاه می کردم به درخت های چنار بلندی که تنها بازمانده های آن دوران بودند و به این فکر می کردم این درخت ها همانطور به آدم های آن دوران نگاه کرده اند که الان دارند به من نگاه می کنند. نمی دانم چرا، اما این آرامم می کرد. انگار که همه چیز در تاریخ بشریت آنقدر کوچک بود که ارزش نداشت زیاد حرص بخوریم. فقط باید خیام می خواندیم و سر می کردیم با این رازِ تلخ و شیرین و غریب.
و آن شب، آخرین شب ِ من در عمارت بود. ماه ها توی عمارت مسعودیه زندگی کردم و حالا، یک ماهی می شود که آنجا را تعطیل کرده اند. دزد ها، درست مثل زمان قاجار، مثل ِ هر زمان ِ دیگر ِ این خاک، به جان هم افتاده اند برای تصاحب عمارت ِ مسعودیه. ولی دزد ها هیچوقت نمی فهمند که همه چیز کوچکتر از چیزی ست که آنها فکر می کنند. همانطور که ظل السلطان نفهمید. و فقط راستش افسوس می خورم برای آدم هایی که می آمدند به تماشای آنجا، و البته برای خودم و بعد از ظهرهایی که می نشستم روی پله های گالری و خیره می ماندم به درخت های چناری که تنها بازمانده های آن دوران بودند. تنها موجوداتی که می دانستند از انسان، از زندگی، چیز زیادی نمی ماند. فقط هنر، و شاید عشق. درخت هایی که خودشان شعر خیام اند و سر در می آورند از این راز ِ تلخ و شیرین و غریب.
برچسب: عمارت مسعودیه,عمارت مسعودیه ساعت بازدید,عمارت مسعودیه آدرس,عمارت مسعودیه تلفن,عمارت مسعودیه صبحانه,عمارت مسعودیه همایون,عمارت مسعودیه کافه تهران,عمارت مسعودیه کافه,عمارت مسعودیه کنسرت,عمارت مسعودیه مترو,
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد