خرید بک لینک

از آنشب چیز بیشتری به خاطر نمی آورد. تنها یک آسمان نیمه ابری بود و برّاق و، زمینی که خیس از باران بود. بهار تازه آمده بود. او رفته بود توی بالکن و رو به تمام شهر گفته بود " کسی که چیزی برای از دست دادن ندارد، کسی که هیچوقت چیزی برای از دست دادن نداشته است، چطور می تواند به این شهر و عادات انسانهایش پایبند باشد ؟ "

اینها تمام چیزهایی بودند که از آنشب و حتا روزی که پیش از آن گذشته بود به خاطر می آورد. اما در تمام زندگی اش یادش ماند که همه چیز از آنشب شروع شد. شاید از همین چیزهای کمی که یادش مانده بود.

اولین چیزی هم که در پی آن اتفاق افتاد، یک داستان بود. داستان مرد و زنی که عاشقانه همدیگر را دوست داشتند. درست مثل تمام آن عاشق و معشوق های تمام نشدنی تاریخ بشریت. اسمشان را می خواهید ؟! چه اهمیتی دارد ؟ تمام این عشق ها جایی میان اسم ها بود که اتفاق می افتاد. جایی خارج از تمام نام ها که با قراردادی بیهوده، و تنها برای بیشتر دور شدن انسانها از خودشان روی شان گذاشته می شد. اسم ها بودند، پدر ها بودند و قواعدی برای یک " چارچوب " منظم. محدوده ای برای انجام شدن تمام " پیشرفت ها " طبق یک برنامه ی منسجم و برای آینده ای بسیار بزرگ که قرار بود بشریت را نه تنها به اشرف مخلوقات که حتا چیزی بالاتر از آن برساند. اما خب این فقط پوسته ماجرا بود و اگر کمی، فقط کمی بهتر نگاه می کردی، انسانهایی می دیدی گنگ و گیج، با اندوهی فراوان از حضورشان و البته اندوهی فراوان تر از عدم حضورشان در گذشته ای که همه چیزش زیبا و دلنشین بود یا که آینده ای عاری از هرگونه مرض لاعلاج و هر گونه کمبود.

بله ! این انگار چیزی بود که واقعیت داشت. و در این بین، فقط و فقط یک چیز بود که نجات دهنده بود، هنر ! که از درونش عشق می آمد. درست مثل زن و مرد آن داستان که مثل تمام عاشق و معشوق ها بودند، اما بی نام.

آن داستان اولین چیزی بود که از آنشب شروع شد. آنشب، از نخستین شب های بهار بود و بوی تازگی، آسمان ها و زمین را گرفته بود.

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: دوشنبه 27 خرداد 1398 ساعت: 12:40

صفحه بندی