" برای نیم سال زندگی "
در آن ظهر بهاری، دیگر راه فراری نبود. گرفتار شده بود. نشسته بود در حیاطی با یک حوض کوچک و درختان پُر پشت. آفتاب درخشان ِ بعد از ظهر دراز کشیده بود روی چمن ها و درخت ها و، صدای آهنگی از ویگن به گوش می آمد. آدم هایی سراسیمه می رفتند و می آمدند، اما او همانطور روی آن صندلی چوبی که قژ قژ می کرد نشسته بود و پا روی پا انداخته بود و زل زده بود به حوض و ماهی های قرمزی که توی آب بودند. نسیم خنکی می وزید و برگ ِ درخت ها را می تکاند. چیزی نگذشت که حیاط خالی ِ خالی شد و فقط خود او ماند. او و صدای ویگن. که حتا خود ِ ویگن هم با یک گیتار مشکی رنگ، آمد و نشست روی صندلی ای در سوی دیگر ِحیاط. جوان بود و هیچ موی سفیدی نداشت و لبخندی روی صورتش نقش بسته بود. آهنگ قطع شد. بنا کرد به خواندن ِ آهنگ دیگری.
ای فروغ ِ روزگار ِ تباه ِ من ... روزگارم تیره گشته چون دود آه من
من که مست از آن نگاهم .. چشم مستت ساغرم شد...ای عجب دیوانه بودم... آنچه گفتی باورم شد
معلوم نبود این صدای آهنگ بود یا خود ِ ویگن که داشت می خواند. گیتارش را تکیه داد به دیوار، از جایش بلند شد و به طرف او آمد. عکسی از جیب کت اش در آورد. دیگر نمی خواند اما هنوز صدایش توی حیاط می آمد. کنار ِ او نشست و عکس را به طرفش گرفت و گفت : " یادت هست سال 54، رامسر ؟ هتل رامسر رو میگم. اجرا داشتم، توام اونجا بودی. با یه زن خیلی خوشگل اومده بودی. یادمه بعد از اجرا گفتی میشه با من عکس بگیرید ؟ گفتی این بهترین شب ِ زندگیتونه. این همون عکسه ! یادته ؟ "
بسته ی سیگار را از جیبش در آورد و به ویگن هم تعارف کرد. ویگن یکی برداشت. خودش هم برداشت. سیگارها را آتش زدند. هر دو همانطور که به سیگارشان پُک می زدند، خیره بودند به درخت سروی که درست وسط حیاط بود. صدای آهنگ هم به آرامی لا به لای شاخه های درخت و توی باد می پیچید و خودش را به آنها می رساند. هوا نه سرد بود و نه گرم، فقط رطوبتی داشت که روی پوست می نشست.
برچسب:
نویسنده: پرنیا جعفرینژاد