خرید بک لینک

"و آنجا، شبیه معبدی دور افتاده بود. معبدی که روزگاری نه چندان دور، قبیله ای سرخپوست در آن عبادت می کردند. " اینها را به مارین گفتم. در حالی که او در تمام این اوقات خیره در چشم هایم بود.

طولی نکشید که کشتمش. و بعد از کشتنش، همانطور که به صورتش نگاه می کردم، سیگار می کشیدم. می خواستم گریه کنم، که نمی شد. می خواستم فریاد بزنم. می خواستم تمام خیابان های اطراف را بدوم. می خواستم آب شوم، باد شوم و به آسمان بروم و دیگر هیچ جا پیدایم نشود. که نمی شد. نشد. خاکستر سیگار روی بدنش ریخت و زنده شد. مثل خاکستر آتشی که روزی آن قبیله از سرخپوست ها با ریختنش روی مردگان، آنها را زنده می کردند. او زنده شد. ازش خواستم با همان چاقویی که کنار دستش بود من را بکشد. بهش گفتم مارین این تنها راهی ست که می توانم باد شوم. او اما چیزی نمی گفت. فقط اشک می ریخت.

هنوز گیچ بودم. حالا باز خیال و واقعیت پیرامونم یکی شده بودند. من، من نبودم. مارین آنجا نبود. باد از این پنجره ی ماشین می آمد، به صورتم می خورد و از آن پنجره می رفت. من باد هم نبودم. سیگاری آتش زدم. دلم می خواست می توانستم به زبان سرخپوستها حرف بزنم. که نمی شد.

هوا سرد شده بود. تنها بودم. تنها بودم. دیگر نه معبد بود و نه مارین. اما هنوز می توانستم یک سرخپوست باشم. یک مرد مُرده، که با زخمی عمیق در شکمش، روی قایقی کوچک به نام سونیا, دراز کشیده است و از کنار ساحل، به میان دریاها می رود. به جایی که تمام ارواح از آنجا آمده اند.

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:05

صفحه بندی