خرید بک لینک

" بخشی از یک داستان "

بله جناب بدیع، من چهار زن رو کشتم. چهار زنی که عاشقشون بودم و عاشقم بودند. کشتمشون و جنازه شون رو گم و گور کردم. همه شون رو هم کنار هم چال کردم. روشی پیدا کردم که برای همیشه بدنشون سالم بمونه. همه فکر می کنند کار عجیب و سختیه اما فقط به نمک احتیاج داره. به نمک و حوصله. همونطور چالشون کردم. یه چیزی شبیه مومیایی کردن. حالا می خوام پیداشون کنم. میخوام جایی که گم و گورشون کردم رو پیدا کنم. می خوام برم جایی که خاکشون کردم سنگ بذارم و هر روز برم پیششون و باهاشون حرف بزنم. دلم میخواد از خاک بکشمشون بیرون و نگاهشون کنم. آهنگ بذارم و سیگار بکشم و براشون از این سالهای خودم بگم. از اینکه در نبودشون چی به سرم اومد.

همیشه فکر می کردم اگه بخوام می تونم اونجا رو راحت پیدا کنم. اما اشتباه می کردم. هرچند شاید اگه مثل قبل می موند می تونستم راحت پیدا کنم. نموند. پارک شده. پر از درخت و گل و نیمکت برای نشستن. پارکی که همیشه ی خدا هم چند تا پسر و دختر رو می بینی که در حال دود کردن ِ حشی.ش و علفن. آقای بدیع باید کمکم کنی بتونم پیداشون کنم و باور کنی که درسته قاتلم، اما این کشتن ها نه از نفرت که از عشق بوده. از خود ِ خود ِ عشق و حتما توی قوانین قضایی نمیشه ثابت کرد که فرق کشتن از روی نفرت و کشتن از روی عشق چیه اما قلب و روح آدم چی ؟ اون که می فهمه فرق ِ این دو تا رو، نه ؟ حتما تو هم توی عمرت عاشق بودی بدیع. میدونم که بودی. حتما میدونی دوری وانتظار چه بلایی سر آدم میاره. پس خواهش می کنم کمک کن که جای این چهار زن رو پیدا کنم. "

جرعه ی دیگری از لیوانش را سر کشید.

" اولیش وقتی بود که جوون بودم. خیلی جوون. روی صندلی های سالن انتظار ِ رادیوسیتی نشسته بودیم. سینما رادیوسیتی. شکوه علفزار روی پرده بود. بهش گفتم وقتی با هم بمونیم، زمان، چیزی که الان بینمون هست، چیزی که قابل توصیف نیست رو آروم آروم می بلعه و ازمون میگیره. بهش گفتم فقط یک راه هست که جلوی زمان بایستیم و اون مرگه. اینجوری همه چیز همون جایی که هست متوقف میشه. گفت بکش منو. گریه می کرد و اینو می گفت. خودش خواست که بکشمش. کشتمش. اینجوری عشق اون تا همیشه میموند برام. موند. عشق بازم اومد سر راهم. سه بار دیگه با شکلهای دیگه اومد سراغم. و هر بار چاره ای نبود جز مرگ. فقط مرگ بود که اون معجون ِ غیر قابل توصیف، اون چیزی که بهش میگن عشق رو برای همیشه نگه می داشت. درسته چهار بار مرتکب جنایت شدم، اما هر چهاربار شکل ِ هم بود. مثل ِ هم بود و برای یکچیز. برای چیزی که کلمه ای براش ندارم. کلمه ای ندارم و مجبورم بهش بگم عشق. عشق نیست، یه چیز دیگه ست که معلوم نیست چیه. نمی دونم چی بگم اما تمام معنای زندگیم همون بود. اون شور و حال، اون بی قراری انگار خود ِ زندگی بود، تمام زندگی.

مرگ بود، اما مرگی که برای زندگی بود ! نه، من قاتلی نیستم که چهاربار آدم کشته باشه، من فقط یکبار کشتم. اونم آدم نبوده. زمان بوده ! من زمان رو کشتم، که نمُرد! چطور میشه گفت من قاتلم ؟

برچسب: نویسنده: پرنیا جعفری‌نژاد تاريخ: چهارشنبه 2 بهمن 1398 ساعت: 7:26

صفحه بندی