
اردیبهشت تمام شده است. ماهی که زیادی دیوانه ست و برای دیوانه هایی که در روزهای دیگر سال به اندازه ی کافی دیوانه هستند، این ماه می شود دیوانگی در دیوانگی و خب، این چیز خوبی نیست. تولد او را جشن گرفتیم و بهش گفت روزی دستت را می گیرم و می زنیم به جادّه. جایی شبیه جنوب فرانسه که فقط باغ های انگور داشته باشد. یا جایی شبیه مونت گومری در آلاباما. جاده ای که توی آن هیچ صدایی جز صدای باد و بلوز و کانتری و جز نباشد. صدای تکان خوردن علف های بلند و سبزِ کناره های جادّه و شاخه های درختها. بعد همانطور که رفتیم و رفتیم، زیر سایه ی درختی می نشینیم و تو سرت را روی پاهایم می ...
ادامه مطلب